به داغیِ تجربه کردن
با خودت میگویی تنها تویی که دچار این بحران شدهای، یا افتادهای میان این حال و روز. با خودت میگویی مگر امکان دارد کس دیگری هم باشد که همچه روزگاری را از سر گذرانده باشد یا بتواند مرا درک کند. مینشینی پای حرفهای کسی. در کمتر از نیم ساعت میفهمی از این خبرها هم نیست و تنها تو نیستی که همین درد دارد بیچارهات میکند.
اگر تا پیش از این، از درد به خودت میپیچیدهای و ترس تمام وجودت را گرفته بوده که نکند درد نابودت کند، چند دقیقه بعد آرام میشوی. چنان آرام میشوی که پشیمان میشوی و دوست نداری درد و بیچارگیات بیارزش شود. حتما هم لازم نیست بنشینی پای درددل کسی، یا کسی پای درددل تو بنشیند. خیلی وقتها خواندن یک نوشتهٔ وبلاگی چند سطری همین کار را میکند.
در چند هفتهٔ اخیر، بارها این حس را تجربه کردهام. و بارها آرام شدهام. البته بیشتر با خواندن رمان و داستان. باید خدا را شکر کنیم که از رویارویی با خیلی از تجربههای تلخ و دردناک و نابودکننده بینیاز میشویم با خواندن نوشتهها و رمانها و داستانهایی که البته حتی لازم نیست نویسندهشان هم کامل تجربهشان کرده باشد.
«مزرعهٔ حیوانات» جورج اورْوِل را که خواندم، چنان آرامشی گرفتم که خیلی از دغدغههای ذهنیام که دستکم در یک سال اخیر فراوان آزارم داده بودند و به مرز بیچارگی نزدیکم کرده بودند را فراموش کردم. «مزرعهٔ حیوانات» از آن کتابهایی است که آرزو کردم کاش ده سال پیش خوانده بودم. کتاب بعدی، «1984» بود؛ از همین نویسنده. گرچه تاثیر و برجستگی داستان قبلی را نداشت، اما باز هم بسیاری دغدغهها را فرو ریخت و خیالام را راحت کرد که تنها نبوده و نیستیم و دنیا به آخر نمیرسد با چیزهایی که میبینیم و دیدهایم و شنیدهایم.
البته شاید نتوان هر کتاب و رمان و داستانی را از این نگاه تحلیل کرد. اما «خالهبازی» بلقیس سلیمانی نیز که چند روز پیش تماماش کردم، حس داغی و زنده بودن یک تجربه و چشاندن آن را توانست بهم منتقل کند. تجربهای که حتی اگر قرار نباشد هیچگاه با آن روبهرو باشم، اما همین بس که دستکم از یک جنبه به درک درستتری از آن رسیدهام.
- ۳ نظر
- ۱۸ خرداد ۸۹ ، ۱۵:۴۶