سلام

آخرین مطالب

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل» ثبت شده است

شکر و کاش

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۸۹، ۰۶:۳۹ ب.ظ

من شایسته‌ی این همه لطف خدا نبودم. شایسته‌ی این همه احساس خوش‌بختی و خوش‌حالی و شادمانی نبودم. قدر همه‌ی این لحظه‌ها را ... کاش بدانم.

شکرگزاری، و البته نهایت شکرگزاری، با کاش گفتن و آرزوی دور و دراز کردن و حتی آرزوی بی‌رسیدن کردن نمی‌خواند، اما آدم بودن یعنی همین. و متوسط بودن یعنی همین.

هم شکر می‌گویم و هم کاش. شکر. کاش. شکر که همین اندازه و همین چند ساعت در بهشت بودم. و کاش همیشگی بود. و کاش مال من بودی.

  • حسن اجرایی

درباره ی یک چیز

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۷، ۱۰:۵۳ ب.ظ

چیزی هست درون این روزها، درون این ساعت‌ها، و درون آدم‌های این روزها؛ که نمی‌گذارد از یاد بروند؛ چیزی مانند داغی بر پیشانی زندگی.

این روزها حتی اگر خودشان تمام و کمال از یاد بروند وFear یادشان نابود بشود، چیزی درون‌شان هست، که نمی‌گذارد خاکسترشان نابود شود. از آن زخم‌هایی که خاکسترشان را هم اگر به باد بدهی، می‌دانی روزی، جایی در میانه‌ی روزها و آدم‌هایی دیگر، گریبان چاک کرده تحویل‌ات می‌دهند.

هم‌چه لحظه‌هایی را از سر گذرانده‌ای؛ که خواسته‌ای به «یک» لحظه فکر نکنی، خواسته‌ای به «یک» چیز فکر نکنی؛ دیده‌ای چه بر سرت آورده آن «یک»؟ دیده‌ای چه خروشی کرده برای ماندن و ویران کردن‌ات؟

چیزی هست درون این روزها. بد یا خوب‌اش را نمی‌دانم. شاید همه‌ی این حرف‌ها برای همین است.

ترس آور است «چیز»ی که درون این روزها است؛ آن قدر که می‌ترسم هیچ گاه از یاد نروند.

  • حسن اجرایی

وقت یورش یادها و نام‌ها

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۸۷، ۰۳:۱۶ ب.ظ

چه اهمیتی دارد. فکر کن این حرف را جایی خوانده‌ام. فکر کن از کسی یاد گرفته‌ام. هر فکری دوست داری. اما باور کن حس‌اش کرده‌ام که این‌جا می‌نویسم.

بله. دقیقا همین الان یادم است اول بار کجا خواندم این حس را؛ اما اصلا گفتن‌اش مهم نیست، حس کردن‌اش مهم است. هنوز هم دو به شک‌ام از نوشتن یا ننوشتن‌اش. خدا را چه دیدی؛ شاید اصلا ننوشتم.

راست‌اش همین که این چند سطر را بنویسم، برای‌ام بس است تا یادم بماند روزگاری این حس -ـی که تا این‌جای این چند سطر ننوشتم- را با تمام وجود درک کردم.

می‌نویسم. نه. یکی و دو تا و ده تا و بیست تا نیستند. دیدی که جرات نداشتم حرف از صد بزنم؛ اما بعید هم نیست. بله. نگاه که می‌کنی، می‌بینی آدم‌هایی از میان زندگی‌ات گذشته‌اند که روزگاری فکر می‌کردی همیشه در کنارشان خواهی بود.

این درست که ما بعضی وقت‌ها اشتباه می‌کرده‌ایم، و مثلا من اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم «الیاس» را می‌توانم همیشه ببینم. حالا لابد فکر می‌کنی این چند سطر را به خاطر الیاس نوشته‌ام. اشتباه می‌کنی.

دنیای عجیبی است. این روزها حتی یک شماره تلفن از الیاس ندارم. داشتم می‌گفتم. آه. آه. باید بروم و دراز بکشم. پیش از هجوم یاد کسانی که سال‌هاست نه خبری ازشان دارم و نه صدای‌شان را شنیده‌ام و نه امیدی به دیدن و شنیدن‌شان هست.

دلم برای‌تان تنگ شده. برای ابوذر. برای مریم چشم آبی، که سه ساعت تمام التماس‌اش کردم تا یک ماشین برای‌ام نقاشی کند. نه. باید بروم.

  • حسن اجرایی

ترانه‌های درد

جمعه, ۱ شهریور ۱۳۸۷، ۰۵:۰۲ ق.ظ

زل زده است توی چشم‌هایم و پشت سر هم تکرار می‌کند «تجربه». هر بار که می‌شنوم، خاطره‌ی کسی به ذهنم می‌آید.  -شاید محمدرضا یا ابراهیم حتی- می‌گوید و هزار بار می‌گوید که «از آن روزها تا امروز تو چیزهایی یاد گرفته‌ای و لحظه‌هایی را درک کرده‌ای که -بی‌شک دست‌کم- دوستانت نتوانسته‌اند در آن فضا قرار بگیرند.»

این چند روزه آن قدر این مزخرفات را توی ذهنم فرو کرده است که حالم از هر چه تجربه است به هم می‌خورد. هر چقدر -با بچگی تمام- تجربه کردم و لحظه به لحظه اعتماد به نفسم را از دست رفته دیدم، برایم بس است. بس است برایم از دست دادن ِ... . اصلا مگر من چند سال عمر کرده‌ام که این همه‌اش را به خاطر تجربه‌ای که -شکی ندارم- به درد هیچ جای زندگی‌ام نمی‌خورد، به باد داده‌ام؟

دست و دل‌بازترین آدم دنیا هم که باشم، نمی‌توانم پیش از 14 سالگی‌ام را روزهای زندگی شخصی‌ام بدانم. چند سال می‌شود؟ 10 سال. 10 سالی که هر چه به یاد می‌آورم جنگیدن بوده و جنگیدن. قبول. من آدم خیلی با اراده‌ای هستم -و این حرف‌ها!-. اما مگر چیزی هم مانده برای از دست دادن؟ وقتی زل می‌زنی توی چشم‌هایم و می‌گویی «از نو»، یعنی این‌که نصف عمرت تا امروز که هیچ؛ بیا و از امروز دوباره شروع کن.

چقدر سیاه شد فضا. دست خودم نیست. شاید یک سال بود که همه‌ی آرزوهایم را دور ریخته بودم. همه‌شان را. با خودم کنار آمده بودم که «همه که لازم نیست تا آخر عمر، پی یافتن آرزوهاشان بدوند». تنها یک آرزو برایم مانده بود؛ تنها یک آرزو. نقطه ویرگول‌ها دارند زیاد می‌شوند وگرنه هزار بار نقطه ویرگول می‌گذاشتم و می‌نوشتم «تنها یک آرزو».

باید نقطه ویرگول می‌گذاشتم و می‌نوشتم «که آن هم از دست رفت». تو بگو از دست دادمش. تو بگو خودت نخواستی. بگو پشت پا زدی. بگو عُرضه‌اش را نداشتی. بگو بچه بودی. بگو. عیبی ندارد. هر چه هست همه چیز تمام شده است.

فکر کن آدم احساسی و رمانتیکی هستم و یادآوری آن چند سطری که توی آن دفتر جلد سورمه‌ای نوشتم آزارم می‌دهد. از یک سو می‌خواهم همیشه یادم بماند؛ و از طرفی نمی‌خواهم به خودم اجازه بدهم حکیمانه با قضیه برخورد کنم و بگویم «چی شده مگه؟ بالاخره چیزیه که شده. چیکار می‌تونی بکنی؟». تو حق داری بگویی این حرف‌ها را. اما من نمی‌توانم. من تا نفهمم... بگذریم از این ترانه‌های درد.

  • حسن اجرایی

شاید ِ اول

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۸۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

چه خوب است وقتی می‌توانم یک «شاید ناقابل بگذارم اول نوشته‌ام و تردید را به کل متن تزریق کنم. به این می‌گویند جادوی ِ نوشتن.

شاید همه‌ی بی‌چارگی من از آن روز شروع شد که آمد و مرا به کناری کشید و با آرامش و لحنی که دلسوزی و دوستی را با هم داشت، گفت «تو آدم شادی هستی». این را گفت که بگوید «هیچ‌وقت لبخند از روی لبت نمی‌رود.» انتظار داشت ادامه‌ی حرف‌هایش را خودم حدس می‌زدم، شاید انتظار درستی هم بود. لابد باید خودم می‌فهمیدم که «این درست که خیلی خوب است که آدم همیشه لبخند به لب داشته باشد؛ حتی در سخت‌ترین و بدترین روزها و لحظه‌ها؛ اما الان و این‌جا، وقت و جای خوبی برای حتی داشتن یک لبخند نازک هم نیست.»

آن بالا گفتم شاید. باز هم می‌گویم. شاید لازم بود همان جا بگویم من با قانون‌های خودم زندگی می‌کنم. شاید لازم بود حتی اگر شده با بی‌ادبی بگویم به کسی ربطی ندارد چرا می‌خندم و چرا حتی در این وقت و این جا باز هم دست از این کارم برنمی‌دارم. اما نگفتم.

اگر می‌دانستم روزی به این‌جا می‌رسم، حتما می‌گفتم «موسی به دین خود عیسی به دین خود»؛‌ اما نمی‌دانستم آن آغاز به این انجام می‌رسد.

سال‌ها به خودم فشار آورده بودم و به خودم زور گفته بودم تا بتوانم همیشه دست‌کم یک لبخند روی لب‌هایم داشته باشم. لب‌هایی که انگار برای لبخند زدن زاده نشده‌اند. می‌دانم قرار نیست باور کنی اما... . آن روز برای این‌که ثابت کنم داغ‌دارم و نشان بدهم خوش‌حال نیستم، از لبخندم گذشتم. لبخندی که حتی اگر به خنده و حتی اگر به قهقهه هم می‌رسید، از شادی نبود، تنها برای ... -چه بگویم- تنها برای یک دل‌خوشی بی‌مورد نابود شد.

و امروز من مانده‌ام و فهرست بلندبالایی از این چیزها که به خاطر دل‌خوشی بی‌مورد این یکی و آن یکی از دستم رفته‌اند. بی‌چارگی آن‌جاست که هیچ‌ شروع دوباره‌ای وجود ندارد.

آن شاید ِ اول را یادتان نرود!

  • حسن اجرایی

خوشیا!

شنبه, ۵ مرداد ۱۳۸۷، ۰۸:۰۲ ب.ظ

زندگی می‌کنیم؛‌ زندگی که نمی‌کنیم، اسمش این است که زندگی می‌کنیم؛ و گرنه تنها هنرمان این است که روز را به شب می‌کشیم. البته نمی‌دانم چرا به جمع حرف می‌زنم. باید بگویم زندگی که نمی‌کنم؛ تنها هنرم این است که روزها را به شب می‌رسانم.

خسته بودم امروز. می‌خواستم دست‌کم یک ساعت هم که شده بخوابم؛ حتی دراز بکشم؛‌ اما نشده بود. باید منتظر می‌ماندم تا کسی بیاید و من هم باشم و حرف‌هایی زده شود. احساسم این بود که چاره‌ای نیست جز این‌که تحمل کنم. دیر آمد؛‌ شاید کمی بیش از نصف یک ساعت. و من دنبال بهانه می‌گشتم برای فرار کردن. وقتی آمد، از این‌که احساسم تحمل کردن بوده شرمنده شدم.

دو سه بار بیشتر ندیده بودمش؛ اما صمیمیت و - چه بگویم؟ هیچ-. شاید در همان چند دقیقه‌ی اول یادم رفت نیاز به استراحت داشتم. نمی‌خواهم زیاده‌روی کنم. خیلی عادی بود. کسی آمده بود. حرف‌هایش شاید حرف‌های عادی و معمولی‌ای بود. اما همان چیزهایی بود که من نیاز داشتم؛ و البته خودم هم نمی‌دانستم به چه چیزی نیاز دارم تا آرام بگیرم.

و وقتی داشت حرف می‌زد، بعد از این همه وقت باز متوجه شدم که چه نیازی دارم که خودم هم یادم رفته بود؛ خیلی وقت بود موعظه نشنیده بودم. او خطابش با من نبود. حرف‌هایش هم انقلابی ایجاد نکرد در من؛‌ اما دست‌کم این را مانند چند بار دیگر به من نشان داد که چیزی که اصلا فکرش را نمی‌کنیم به راحتی می‌تواند به هم‌مان بریزد و چیزی بسازد که فکرش را هم نمی‌کردیم.

شک ندارم که دو ساعت پیش اگر می‌گفتند از چند دقیقه نشستن و حرف زدن با کسی می‌توانم لذت ببرم و آرام بگیرم، نمی‌توانستم باور کنم و در دلم طعنه می‌زدم که «خوشیا!»

  • حسن اجرایی

جلوتر از خدا

جمعه, ۴ مرداد ۱۳۸۷، ۰۲:۵۶ ق.ظ

عادت کرده‌ام حرف نزنم؛ درستش این است که خودم را عادت داده‌ام به حرف نزدن. خودم را راضی کرده‌ام ادای کرها را در بیاورم؛ شاید هم ادای بی‌شعورها. که نمی‌توانند تشخیص بدهند چه حرفی را باید جواب بدهند و چه حرفی را باید بی جواب بگذارند.

خیلی وقت است خودم را راضی کرده‌ام که سرم به کار خودم باشد و برایم هم مهم نباشد که چه کسی چه فکری می‌کند و چه حرفی پشت سرم می‌زند. حتی اگر مطمئن هم باشم که X حرف می‌زند که جواب بشنود، حرف نمی‌زنم؛ چون او اگر هم بخواهد جواب بشنود، جواب خواستن او جز خودخواهی چیزی نیست. دوست دارم این حق را داشته باشم که هر وقت بخواهم حرف بزنم و هر وقت نخواهم ساکت بمانم.

یک امای بزرگ البته وجود دارد؛ و آن این است که در دودینگ هاوس هر حرفی بود می‌زنم. اولین حرف از این دست اینکه بعضی‌ها که می‌شناسم؛ کسانی را که ادعاهای زیادی در باب دوست داشتن می‌کنند و چه خطابه‌ها که نثار نمی‌کنند؛ اما همه‌ی دوست داشتن‌شان، سه پارامتر است؛ خودخواهی و بی انصافی و بی رحمی. خنده‌ی تو را برای آن دوست دارند که شادشان می‌کند، نه این‌که خنده‌ات چون شادشان می‌کند دوستش دارند. اگر یک لحظه آنی نباشی که می‌خواهند بدترین قضاوت‌ها را درباره‌ات می‌کنند؛ آن هم با بی انصافی تمام، و باز حرف از دوست داشتن می‌زنند البته.

نمی‌توانم بفهمم چگونه دوست داشتن می‌تواند بهانه قرار گیرد، و توجیه باشد برای یک کار اشتباه. نمی‌توانم درک کنم چگونه کسی می‌تواند ادعای دوست داشتن کند و از آن سو در ریزترین و جزیی‌ترین و حساس‌ترین مسائل زندگی خصوصی‌ات سرک بکشد؛ و بعد هم توجیه کند که «دوستش دارم»‌ و «لازم دیدم».

سخت‌ترین لحظه‌های زندگی وقتی است که احساس کنی کسی که خدا نیست، از تو انتظار دارد عقلت را، احساست را و همه‌ی سلیقه‌هایت را هم حتی کنار بگذاری و همان باشی که او می‌خواهد. البته خدا هم هیچ‌گاه این‌قدر پا را از حکمت بیرون نمی‌گذارد و نگذاشته، که بخواهد خودش را هر جور شده به بندگانش قالب کند. فکر می‌کنم خدا به اندازه‌ای زیبا و خواستنی هست که نیازی به این بچه‌بازی‌ها نداشته باشد.

بعضی‌ها خدا هم نیستند، اما از خدا هم می‌خواهند جلو بزنند. خدایا! خودت رحم کن.

● یک پیشنهاد

|دودینگ هاوس را با گودر بخوانید|

  • حسن اجرایی

«از نو»یی وجود ندارد

پنجشنبه, ۳ مرداد ۱۳۸۷، ۱۲:۳۶ ب.ظ

می‌گفت اگر برگردد به روزهای اول، می‌نشیند فقط درس می‌خواند. ساکت بودم. داشتم به این فکر می‌کردم که این کسی که من می‌بینم، آدم بی‌اراده‌ای نیست؛ بازیگوش و تنبل هم نیست. داشتم فکر می‌کردم چه چیزی باعث شده بعد از این همه سال تازه با این لحن حرف بزند و این‌چنین حسرت بخورد.

بی اختیار گفتم شما مختار نیستید هر جور خواستید زندگی کنید. گفتم جوری حرف نزنید که انگار همه چیز منتظر تصمیم شماست؛ که اگر می‌خواستید بنشینید و درس بخوانید چیزی غیر از این بشود که امروز شده است.

به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم چیزی برای دلم ندارد این زندگی. همه‌ی آن‌چه روزگاری اندک دلبستگی‌ای بهشان داشتم، اینک از آن ِ من نیست. هر روز و هفته و ماه و سالی که گذشته است، بر حجم محرومیتم از آن‌ چه روزگاری دل‌خوشی‌ام بوده افزوده شده است.

من البته دل‌خوشی‌های زیادی نداشته‌ام هیچ‌گاه. شاید همین هم جای شکرگزاری داشته باشد؛ که دست کم احساس نکنم چیزهای زیادی از دست داده‌ام.

هر چه جلوتر می‌روم،‌ از دغدغه‌ها و سلیقه‌ها و خواسته‌ها و خودخواهی‌های خودم دورتر می‌شوم. شده‌ام آدمی که فقط دارد زندگی می‌کند. فقط دارد روزها را یکی یکی از سر خودش باز می‌کند. آدمی که همه‌ی آرزوها و روزهای خودش را از دست داده است.

نمی‌توانم بگویم اگر بگویند «از نو»، چه تغییری خواهد کرد روز و روزگارم.

  • حسن اجرایی

سلیقه‌های دوست داشتن

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۷، ۰۲:۵۸ ب.ظ
  • اول:

کسی را دوست داری. خیلی هم دوستش داری. صرف نظر از جنسیت. دلت می‌خواهد روز و شب و ساعت به ساعت کنارش باشی؛ کنارش که نمی‌شود باشی، به همین راضی هستی که حتی اگر شده سالی یک بار بتوانی گوشی‌ات را برداری، شماره‌ بگیری و یک دقیقه هم شده صدایش را بشنوی.

او هم همین‌طور تو را دوست دارد؛ با این تفاوت که ترجیح می‌دهد کمتر حرف بزند، کم‌تر احساسش را بروز دهد و کمتر به روی خودش بیاورد. و با همه‌ی این‌ها گاه‌وقتی با تمام وجود می‌بینی عمق و شدت دوست داشتنت را؛ تا آن‌جا که فکر می‌کنی دوست داشتن تو، به گرد دوست داشتن او هم نمی‌رسد.

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذرد و تو دلت را خوش می‌کنی به شنیدن صدایی یا دیدن نشانه‌ای یا حتی کمترین توجهی. و هر چقدر کم‌تر می‌شود بیشتر درد می‌کشی؛ و تو که دلت به همین یک لحظه‌های اندک خوش است، همه‌ی کوشش خودت را می‌کنی تا همان یک لحظه‌ها را بیشتر کنی.

هر چه بیشتر بی‌توجهی می‌بینی و بیشتر درد می‌کشی، بیشتر تشنه می‌شوی و بیشتر می‌خواهی و بیشتر تشنه می‌شوی و بیشتر می‌خواهی...

  • دوم:

کسی دوستت دارد. خیلی هم دوستت دارد. صرف نظر از جنسیت. دلش می‌خواهد روز و شب و ساعت به ساعت کنارت باشد؛ کنارت که نمی‌تواند باشد یا نمی‌شود باشد، به همین راضی نیست که تا جایی که می‌شود باشد. اگر نشود نیم ساعت تمام حرف بزند، ترجیح می‌دهد قید همه‌اش را بزند.

تو هم همان‌طور او را دوست داری. با این تفاوت که ترجیح می‌دهی کمتر حرف بزنی، کمتر احساست را بروز بدهی و کمتر به روی خودت بیاوری. و با همه‌ی این‌ها گاه وقتی با تمام وجود، عمق و شدت دوست داشتنت را به او نشان بدهی؛ تا آن‌جا که او با خودش فکر می‌کند دوست داشتنش چه حقیر است.

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذرد اما او روز به روز بیشتر شکایت می‌کند از بی‌توجهی، از بی‌علاقگی؛ در حالی که تو می‌دانی دوستش داری و می‌بینی که با ابراز علاقه‌ای خارج از نوبت، اعتراض‌هایش را فراموش می‌کند. و کم کم جوری می‌شود که کم‌ترین سهل‌انگاری و بی‌توجهی و حتی اجبارها و ناتوانی‌های عقلی و عرفی، باعث شکایت او می‌شود.

هر چه سعی می‌کنی بیش‌تر توجه کنی و بیش‌تر محبت کنی و بیش‌تر حواست را جمع کنی، در اولین تخطی از قوانین سخت محبت‌ورزی، محاکمه می‌شوی که نمی‌خواهی، دوست نداری، اهلش نیستی، دروغ می‌گویی و ...

  • حسن اجرایی

لذتِ گه‌گاه!

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۸۷، ۰۱:۲۹ ق.ظ

کاری را انجام می‌دهم. تمام که شد، اولین فکری که به ذهنم می‌آید این است که چرا لذت این کار را از خودم دریغ می‌کنم.

فکر که می‌کنم می‌بینم از انجام بعضی کارها، لذت زیادی می‌برم؛ آن قدر که هر درد و رنجی را از یاد می‌برم؛‌ شاید ابلهانه به نظر برسد؛ اما ظرف شستن، لباس شستن، رمان و شعر خواندن، فیلم دیدن و چیزهایی مثل این‌ها، بیشترین لذت را به‌م می‌دهند؛ اما شروع کردن هر کدام از این‌ها کلی وقت می‌خواهد انگار.

یک لذت را یادم رفت بگویم؛ لذت نوشتن. بارها شده است قرار شده چیزی بنویسم؛ روزها و هفته‌ها عقب انداخته‌ام؛ اما روزی که شروع کرده‌ام، لذتش امانم نداده رهایش کنم.

وقتی دیدن یک فیلم تمام می‌شود با خودم می‌گویم از این به بعد هر از گاه فیلمی می‌بینم؛ اما یادم می‌رود؛ تا ماه‌ها بگذرد و چه اتفاقی بیفتد و من بنشینم به دیدن یک فیلم.

امشب هم پس از چند روز، ادامه‌ی یک رمان را خواندم؛‌ و چه سخت بود رها کردنش. و می‌دانم خیلی طول می‌کشد تا دوباره سراغش بروم و بخوانمش.

  • حسن اجرایی