لذتِ گهگاه!
کاری را انجام میدهم. تمام که شد، اولین فکری که به ذهنم میآید این است که چرا لذت این کار را از خودم دریغ میکنم.
فکر که میکنم میبینم از انجام بعضی کارها، لذت زیادی میبرم؛ آن قدر که هر درد و رنجی را از یاد میبرم؛ شاید ابلهانه به نظر برسد؛ اما ظرف شستن، لباس شستن، رمان و شعر خواندن، فیلم دیدن و چیزهایی مثل اینها، بیشترین لذت را بهم میدهند؛ اما شروع کردن هر کدام از اینها کلی وقت میخواهد انگار.
یک لذت را یادم رفت بگویم؛ لذت نوشتن. بارها شده است قرار شده چیزی بنویسم؛ روزها و هفتهها عقب انداختهام؛ اما روزی که شروع کردهام، لذتش امانم نداده رهایش کنم.
وقتی دیدن یک فیلم تمام میشود با خودم میگویم از این به بعد هر از گاه فیلمی میبینم؛ اما یادم میرود؛ تا ماهها بگذرد و چه اتفاقی بیفتد و من بنشینم به دیدن یک فیلم.
امشب هم پس از چند روز، ادامهی یک رمان را خواندم؛ و چه سخت بود رها کردنش. و میدانم خیلی طول میکشد تا دوباره سراغش بروم و بخوانمش.
