رسالهی ضعفیه
کارهای بزرگ شاید آنقدرها که ما فکر میکنیم بزرگ نیستند. شاید آنقدر که ما فکر میکنیم یا تصور میکنیم، کارهای ما اینگونه نیست که تنها با سرانگشت اراده و تدبیر ما جلو برود و به انجام برسد. چه کسی میتواند شک کند در تاثیرگذاری عاملهای خارجی فراوان در یک امر انسانی؟
کاری را میخواهی شروع کنی. هر چه میخواهی تصور کن. با نهایت ارادهات میخواهی انجامش بدهی و به خودت اطمینان داری که هیچ چیز نمیتواند سردت کند. اما باز هم سعی میکنی از کسانی کمک بخواهی؛ که همراهت باشند، تنهایت نگذارند، و اگر لازم شد، دریغ نکنند از کمک. باز هم گاهوقتی با خودت فکر میکنی این کار، نه آن است که «تو» بتوانی پیش ببریاش. همهی اینها پیش از آن است که شروع کنی.
شروع میکنی. با اراده و تدبیر تمام. شروع میکنی. احساس تنهایی میکنی. احساس میکنی حضور دوستان و عزیزانت هم نمیتواند چارهساز ِ ترس و تنهایی و بیچارگیات باشد. چند ساعتی اگر نیاز به کمک یا همراهی داشته باشی و کسی از آنها که انتظار داشتی کنارت باشند، نبودند، با خودت میگویی «نگفتم؟ نگفتم بچه برو شیرت رو بخور؟ نگفتم تو هنوز حتی نمیتونی شیر دور دهنت رو پاک کنی؟».
آرام میگیری؛ دستکم برای چند دقیقه. دستکم یکی از آنها هم سر و کلهاش پیدا میشود. دو کلمه میشنوی. آرامتر میشوی. همین تویی که تا همین یک ساعت پیش احساس میکردی «آدم این حرفها نیستی» خودت را مییابی.
همه چیز جلو میرود. همهی پیشبینیها غلط از آب در میآید؛ آن کار، دشوارتر از آن است که کار «تو»ی تنها باشد. از آن طرف، دستکم برای تو که -شاید به دلیل تلقینهایی که به خودت کردهای یا تلقینهایی که در شعاعشان قرار داشتهای- انتظار همراهی عاملهای غیرشخصی را نداشتهای، دیدن تاثیرگذاری بیش از اندازهی همراهی دوستان و -شاید- لطف خدا، برایت به معجزه میماند.
آن «شاید» که پیش از لطف خدا گذاشتم، برای این است که آدمیزاد -یا دستکم من- نمیتواند اطمینان بالمعنیالاخص پیدا کند از رضایت کاری که ما میکنیم. این سخن مطلق نیست؛ اما دستکم به عنوان فرض بپذیرید.
ما آدمها، ضعیفیم. خیلی بیش از آنکه بدانیم ضعیفیم. آنقدر که میبینیم نمیتوانیم؛ و آن کار به خوبی پیش میرود. و آنقدر که میدانیم میتوانیم؛ و نمیشود.
تصور خودم این است که این نوشته، ارتباطی با اینجا دارد