روزهای خوبی است
نوشتم و پاک کردم. با این دلیل که خاطرات روزهای گذشته بود و یادآوریشان و دیگر چیزها. دوباره نوشتم و این برا خیلی ساده میخواستم چند کلمهای حرف بزنم. با خودم فکر کردم «میخوای همینجوری حرف بزنی که چی بشه؟»
دنبال سوژه گشتم. سوژهای که چند روز است دارد ذهنم را برای نوشتن قلقلک میدهد همان لحظه خودش را وسط انداخت. حوصلهی نوشتنش را ندارم. اگر حوصلهی نوشتن اینجور چیزها را داشتم، مشقها و وظیفههای عقبافتادهام را انجام میدادم. نه که حوصلهی نوشتن نداشته باشم البته! نه! بیشتر حوصلهی مطالعه برای نوشتن ندارم.
دوست دارم همینجور که نشستهام اینجا، بگویم که صندلیای که رویش نشستهام زرد است. گرچه از روی مبل بلند شدم و آمدم اینجا، اما دلم این صندلی را ترجیح میدهد. صندلی را بیخیال. نشستهام اینجا.
این دو سه هفتهای که گذشت، روزهای خوشی بود. گرچه روزهای خستهکننده و پرکاری بود، اما این اوضاع و احوال خیلی بهتر از این است که ندانی چه میکنی و باید چه باشی.
مهمترین خوبی این روزها هم این است که دارم خودم را منظم میکنم. مهم نیست قبلا چه بودم و چه اتفاقی افتاد. مهم این است که دارم خودم را مدیریت میکنم. و مهمتر این که حواسم هست دارم چه میکنم. تغییر بزرگی در روزها و روزگار و خود من ایجاد شده؛ برنامهپذیری.
گرچه البته این برنامهپذیری یک روند است، و به این زودی من نمیتوانم یک آدم فوق منظم بشوم! اما به هر حال همین هم خیلی خوشحالم میکند که راه افتادهام. نشستهام اینجا. دارم مینویسم. دارم فکر میکنم. روزهای خوبی است.
- ۸۷/۰۸/۰۹
