سلام

آخرین مطالب

حالا من با چه رویی!

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۸۷، ۱۰:۱۳ ب.ظ

باور کن شرمنده شدن اتفاق عجیبی نیست. شاید لازم بود پیش از «عجیبی» یک «اصلا» بنویسم،‌ یا شاید پیش از «اتفاق».

چهار پنج سال است کسی را می‌شناسی. در حد یک دوستی مشترک که گه‌گاه می‌بینی‌اش و همه‌ی حرف زدن دو نفره، در کم‌تر از ده دقیقه خلاصه می‌شده. خیلی هم سعی می‌کنی احترام‌اش را نگه داری و تحویل‌اش بگیری.

sharmande

بعد از چندین ماه – مثلا ده ماه- گوشی‌ات زنگ بخورد و تو هم اصلا این شماره را نشناسی و سلام کنی و حرف بزنی و بعد متوجه بشوی که «بله. آقای فلانی. حال‌تون که خوبه؟ انگار بالاخره بی‌خبری از ما شما رو آزرد!»

حرف می‌زنی و متوجه می‌شوی که بله، دعوت‌ات کرده بروی جایی و چند دقیقه‌ای بگویی و بشنوی. وقت هم مشخص می‌کنی و می‌گویی «حتما ساعت 4 عصر پنج‌شنبه می‌آیم کنار همان میدان». گرچه می‌دانی این دیدار موضوع دارد، اما خوش‌حالی که پس از این همه ماه، بالاخره بهانه‌ای پیدا شده.

دست خودت نیست. ممکن است حتی  تا بیست دقیقه به چهار عصر پنج‌شنبه، دوست داشته باشی بروی و اصلا چند کار را هم عقب انداخته باشی، اما پنج دقیقه بعد که فکر می‌کنی «دیگه پاشم برم که ده دقیقه‌ای برسم»، یک‌هو احساس کنی «نه.» و این احساس در همین یک کلمه خلاصه بشود. حتی خودت نمی‌دانی چرا.

نمی‌روی. حتی به این فکر نمی‌کنی که برای جلوگیری از ایجاد شرمندگی و «موارد لازم دیگر» بروی و –حتی اگر شده- عذر بخواهی و زود برگردی.

حالا این‌ها شاید زیاد مهم نباشد. ولی چیزی که مهم است این که فردا قرار است ببینی‌اش. نه. فردا مه چهارشنبه‌ست؛ پس فردا. «حالا من با چه رویی تو چشم اون بنده خدا نگاه کنم؟!»

کسی در همین رمانی که دارم می‌خوانم، می‌گفت «شرمُنده از خودم».

نظرات (۱)

مه = که :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی