چرا سلام اصلا؟
1- چشمات که به چشماش میافتد، سلام میکنی. ترجیح من این است که روی چ فتحه بگذاری. این درست که این نوشته، ادبی و عاشقانه نیست، اما چه میشود همهی نوشتههامان را زیبا بخوانیم مگر؟
سلام میکنی. حالاش را میپرسی و حرف میزنی. او سلام نمیکند. او حال تو را نمیپرسد. او حرف نمیزند. اما تو سلام میکنی وقتی میبینیاش. حالاش را میپرسی و حرف میزنی و غیره.
و این اتفاق، میشود داستان همیشگیتان. او سلام نمیکند. و تو سلام میکنی. اصلا آدم بدی هم نیست. شاید حتی به جای سلام، ابرویی تکان میدهد و لبی میجنباند، اما به هر حال سلام نمیکند. و تو سلام میکنی.
2- چشمات که به چشماش میافتد، سلام نمیکنی. با خودت میگویی «او که سلام نمیکند، من چرا سلام کنم». شاید تصمیم بگیری اصلا تو هم مثل او، تنها سری بجنبانی و چشمات را ریز کنی و نگاهاش کنی. و شاید اصلا حتی تصمیم بگیری دیگر حالش را هم نپرسی.
بند دوم تمام شد. چرا؟
و من هنوز می ترسم.