ماراتن سکوت
راحتترین انتخاب این است که صبر کنی بیفتد، بعد بروی بالای سرش و فریاد بزنی و همه را خبر کنی وافتخار کنی که «من از اولاش هم میدانستم» و «میدانستم آخرش چه میشود» و اینجور حرفها.
سختی کار تنها این است که باید اولین نفری باشی که میگوید «من از اولاش هم میدانستم»، چون در این موارد فراواناند کسانی که از اولاش میدانستهاند عاقبتاش افتادن بوده است.
اگر هم میخواهی سختترین کار را بکنی، و تن به تلخی بدهی، باید از همان اولین قدم نادرست، صدایت را بلند کنی. البته فراواناند آنهایی که از همان اولین قدم ناراست متوجه میشوند، اما همه که مثل تو سری که درد نمیکند را نمیبندند.
تازه باید فکر کنی که اگر گفت «حالا من این همه درست راه رفتم، چیزی نگفتی، اومدی گیر دادی به این یکی؟» چه جوابی بهش بدهی. یا اگر گفت «اگه علی ساربونه، میدونه شترُ کجا بخوابونه»، چه جوابی بدهی. و بسیار سخنانی از این دست.
این را هم یادت باشد؛ برای چندمین بار میگویم. همه میدانند، اما نمیخواهند حرفی بزنند. پس فکری هم به حال تنهایی خودت بکن. آن هم تنهایی در میان کسانی که کجی را میبینند اما وانمود میکنند نیست و در کمین لحظهٔ افتادناند. بهتر نیست تو هم صبر کنی وقتی افتاد داد بزنی؟
- ۸۹/۰۶/۲۲