شاد بود
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۹، ۰۸:۲۰ ب.ظ
ایستاده بودم و خیابان را نگاه میکردم. راننده را نگاه میکردم. میلهها را نگاه میکردم. اتوبوس جای خوبی برای نشستن نیست؛ ایستادن هم. سه یا چهار ایستگاه تا پیاده شدن فاصله داشتم. راننده شاد بود. آرام بود. همه چیز خوب بود.
راننده بوق زد. خیابان شلوغ بود. دوباره بوق زد. دوباره بوق زد. کسی از پشت سر فریاد زد «مگه آزار داری» یا همچه چیزی. راننده باز هم خندید. راننده به افتخار آقای معترض باز هم بوق زد.
یک موتورسوار جلوش بود؛ در فاصلهٔ سه چهار متری بین اتوبوس ما و اتوبوس جلوی. موتورسوار نمیخواست سبقت بگیرد. راننده بوق زد. موتورسوار باز هم سبقت نگرفت. راننده بوق زد. راننده میخندید. راننده شاد بود. آرام بود.
- ۸۹/۰۶/۳۰