سلام

آخرین مطالب

پدر

چهارشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۰، ۰۹:۱۲ ب.ظ
می‌گفت مادر عروس گلایه و درددل می‌کرده که چرا پدر دخترش و شوهرش در عروسی شرکت نکرده است. می‌گفت اشک ریخته و گریه کرده که هیچ‌وقت هم اگر نمی‌خواست بیاید، عروسی دخترش باید می‌آید. گفتم کسی که هیچ‌وقت نبوده، چه فرقی می‌کند برایش عروسی و غیر عروسی.
حالا نه فکر کنی طلاق گرفته باشند. مرد، زن دوم گرفته و رفته و پشت سرش را هم نگاه نکرده دیگر.
امروز ایستاده بودم و کوه ظرف‌ها را می‌شستم. یادم آمد پسرشان غرق شده بود و دیگر زنده نبود. باید بگویم مُرده بود؟ :( رفتم خانه‌شان برای تسلیت. پدرشان آنجا بود. می‌شناختمش. سلام کردم باهاش. اما حواسم نبود که این مرد پدر کسی است که دیگر نیست و باید بهش تسلیت بگویم. یادم نبود. رفتم و به مادرش تسلیت گفتم. بعد که از خانه بیرون آمدم، یادم آمد پدرش هم آنجا بود.
  • حسن اجرایی

نظرات (۶)

حس شیرین اولین کامنت!
یحتمل دومین کامنت هم لذت بخشه:)
مبارک باشه خونه ی جدید
هرچند متن غم انگیز بود ...
ممنون. هم بابت حضور و هم بابت دومین کامنت. ایشالا ما هم بیایم خونهٔ جدید شما. :)
:)
ادم میبینه ملت دات کام میزنن توی رگ دلش میخواد!
خب شما هم راه بندازید. کاری نداره که.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی