سلام

آخرین مطالب

۸۱ مطلب با موضوع «بی‌دسته» ثبت شده است

بازی صالح مقبول

دوشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۸۸، ۰۷:۴۴ ق.ظ

نشسته‌ام روی این صندلی‌های سفید سالن سه ترمینال کاراندیش و آن بالا تلویزیون دارد «منطقه آزاد» پخش می‌کند. سوار ماشین که بودم، به این فکر می‌کردم که چه شد جمعی از گروه‌های سیاسی، سال 84 به نظریه‌ی «صالح مقبول» روی آوردند. و چه شد که آن نشد که می‌گفتند.

می‌گفتند بازگشت آقای هاشمی رفسنجانی به قدرت، یعنی تداوم 16 سال فرهنگ، اقتصاد و سیاست لیبرالی، تداوم ذلت در برابر استکبار، و تداوم بی‌توجهی به مردم، و آرمان‌های امام و انقلاب اسلامی. می‌گفتند کاری نداریم در میان کاندیداهای اصولگرا، کدام‌شان به‌تر از آن یکی است، و کدام اصلح هستند. می‌گفتند مهم این است که مهر پایان بزنیم بر 16 سال کج‌راهه رفتن و انحراف از مسیر اصیل و حقیقی انقلاب اسلامی. می‌گفتند می‌بینیم کدام یک از کاندیدها توانسته‌اند رای و اقبال بیشتری بیابند، و از او حمایت می‌کنیم.

می‌گفتند هدف ما، پایان دوران انحراف از آرمان‌های اصیل انقلاب است؛ و می‌گفتند زیاد مهم نیست کدام یک از اصولگراها به قدرت برسند، چون هر کدام از اصولگراها که پیروز شوند، ما به هدف اصلی‌مان رسیده‌ایم، و جزییات هم چندان مهم نیست؛ دست‌کم به اندازه‌ی هدف اصلی مهم نیست. گرچه آن استراتژی شکست خورد و کسی تعهدی نشان نداد، اما آن‌ها از علی لاریجانی حمایت کردند. گروهی موسوم به بخش اجتماعی هم به دلایلی از گردن نهادن به نتیجه‌ی روش انتخاب علی لاریجانی، سر باز زدند و محمدباقر قالیباف را حمایت کردند. آن‌ها گرچه دور اول توفیقی نیافتند اما در دور دوم، به نظریه‌شان پای‌بند ماندند و به احمدی‌نژاد رای دادند؛ تا شاهد تداوم انحراف از آرمان‌های انقلاب و نظام نباشند.

محمود احمدی‌نژاد از همان ابتدا، نامه‌ای به همان جمع اصولگرا نوشته بود و از شرکت و حضور در میان آن‌ها امتناع کرده بود. انتخابات تمام شد. محمود احمدی‌نژاد پیروز شد. جمع بزرگی از اصولگراها به حاشیه رانده شدند. اصولگرایان منتقد و دلسوز، مخالف خوانده شدند، و رفتارهای دل‌سوزانه‌شان، کینه‌ورزی فهمیده شد.

در طول عمر چهار ساله‌ی دولت نهم، اکثریت اصولگرایان از انتقادناپذیری و تک‌روی دولت انتقاد کردند و جوابی جز بی‌اعتنایی و تندی نشنیدند. و هر گاه تمام‌قد وارد حوزه‌ی نقد دل‌سوزانه‌ی دولت شدند، و انحرافات ریز و درشت‌اش را به رخ کشیدند، با نصیحت‌های رهبر انقلاب مواجه شدند و گاه حتی از ولی فقیه تعبیرهای تندی شنیدند.

باز هم روزهای انتخابات فرا رسید. اصولگرایان ابتدا چند پاره شدند. اما سرانجام همگی حامی محمود احمدی‌نژاد شدند. به جز گروه‌های در حاشیه مانده‌ای که از محسن رضایی حمایت می‌کنند و دیگرانی که حامی میرحسین موسوی شده‌اند.

محمود احمدی‌نژاد، اولین کسی که بود در انتخابات پیشین، به «صالح مقبول» پشت کرد و راه خود را رفت؛ راهی که در کمال ناباوری همه، او را به ریاست جمهوری رساند. او تنها آمد، تنها رییس جمهور شد، تنها دولت را مدیریت کرد و این روزها باز هم تنهاست. گرچه همان اصولگراها، این بار نیز با همان توجیه از محمود احمدی‌نژاد حمایت قاطع می‌کنند، اما پیروز انتخابات 84، همچنان خود را از کمک دیگران بی‌نیاز نشان می‌دهد.

دلیل حمایت همان‌ها از محمود احمدی‌نژاد، همان نظریه است. و با تمام انتقادهای تندی که به دولت نهم داشته‌اند و هم‌چنان هم دارند، اما با تمام قوا و امکانات، این روزها از ریاست جمهوری دوباره‌ی او حمایت می‌کنند؛ باز هم با همان دلایل. می‌گویند شکست احمدی‌نژاد، شکست سیر بازگشت به آرمان‌های امام و انقلاب است. می‌گویند بازگشت میرحسین موسوی یا مهدی کروبی به قدرت، یعنی بازگشت غرب‌گرایی و بی‌توجهی به اصول انقلاب. برخی‌شان می‌گویند هر سه رقیب محمود احمدی‌نژاد، از رقیب او او در سوم تیر 84 دستور می‌گیرند و مهره‌های او هستند. می‌گویند تلاش چندین و چند ساله‌ی اصولگرایان برای تثبیت حضور نیروهای باورمند به انقلاب اسلامی و قانون اساسی، با شکست احمدی‌نژاد دود می‌شود و همه چیز از دست می‌رود، و همان‌گونه که با پیروزی محمود احمدی‌نژاد در سوم تیر 84، اصلاحات مُرد، با شکست او در 22 یا 29 خرداد 88 هم، اصولگرایی خواهد مُرد.

آن‌ها همچنان به نظریه‌ی خود پای‌بندند. احمدی‌نژاد البته حق دارد حمایت اصولگرایان اهمیتی برایش نداشته باشد و ارزشی قایل نشود و حمایت‌های آن‌ها را دلیلی برای سهم دادن به آن‌ها نداند؛ چون آن‌ها محمود احمدی‌نژاد را برای خودش نمی‌خواهند. حمایت آن‌ها از محمود احمدی‌نژاد بازی‌ای است برای راه نیافتن اصلاح‌طلبان به قدرت. اگر احمدی‌نژاد رییس دولت نهم بشود، آن‌ها باید از همان فردای اعلام نتایج انتخابات بار دیگر کنار هم بنشینند و فکری تازه کنند برای رسیدن به پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری 92. و اگر احمدی‌نژاد این بازی را ببازد، دومین دوم خرداد خواهد آمد؛ و گرچه کمتر از پیش، اما بار دیگر اصولگرایان را به سکوت و انفعال خواهد کشاند. سکوت و انفعالی که معلوم نیست این بار چند سال ادامه پیدا کند.

  • حسن اجرایی

من به محسن رضایی

چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۸۸، ۱۲:۵۳ ق.ظ

یادم باشد دوازده خرداد هشتاد و هشت، ده روز پیش از انتخابات ریاست جمهوری، از میان محمود احمدی‌نژاد، محسن رضایی، مهدی کروبی و میرحسین موسوی، ترجیح می‌دهم به محسن رضایی رای بدهم.

این‌که چرا محسن رضایی را اصلح می‌دانم، شاید دلیل آوردن و شرح دادنش چیز سختی باشد برای من؛ که اصولا بلد نیستم خطابه کنم و دلیل بیاورم تا بتوانم حرف‌ام را ثابت کنم.

1- من رییس جمهوری می‌خواهم که در همه‌ی عرصه‌های افتصادی، سیاسی، و اجتماعی، تا عمق جان پای‌بند به لوازم عدالت‌خواهی باشد. من رییس جمهوری می‌خواهم که در داخل و خارج از ایران، همواره عزت‌مندانه و هوش‌مندانه رفتار کند و نگذارد استقلال ایران، و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، ذره‌ای ضربه ببیند. به علاوه همه‌ی بنیان‌های فکری، و همه‌ی انگیزه‌هایش، در جهت رسیدن به توسعه‌ی عدالت‌محور باشد.

2- من رییس جمهوری می‌خواهم که پیش و بیش از آن‌که رفتار مدیریتی‌اش مبتنی بر لیبرالیزم یا سوسیالیزم یا هر مکتب غربی و شرقی دیگری باشد، پای‌بند به مبانی اسلام شیعی باشد و با تمام وجود، معتقد به کارکرد دین در همه‌ی عرصه‌ها.

3- من رییس جمهوری می‌خواهم که از هیچ راه، روش، سخن، یا رفتار مغایر اخلاق و هنجارهای اجتماعی و مکتب شیعه،‌ برای رسیدن به اهداف –حتی متعالی-اش استفاده نکند.

4- من رییس جمهوری می‌خواهم که نه آزادی‌های فردی را به حقوق جمعی ترجیح بدهد، و نه برعکس. رییس جمهوری می‌خواهم که به مفهوم واقعی کلمه، تدارکاتچی اسلام ناب محمدی، قانون اساسی، سند چشم انداز 20 ساله، و قوانین کشور باشد. و بتواند در 4 سال، با رفتار و مدیریت خود، قانون‌گرایی و قانون‌مداری را تبدیل به سنت جاری و همه‌پسند کند؛ حتی اگر با برنامه‌ها و راهبردهای او در تضاد باشد. رییس جمهوری می‌خواهم که قانون را حاکم بر همه‌ی روابط و مناسبات جمهوری اسلامی بداند، و مقام رهبری را حاکم بر مجموعه‌ی همه‌ی قوا.

5- قانون خوب، یک روی سکه است. من رییس جمهوری می‌خواهم که وزیران، مدیران، و کارگزاران‌اش، بینشی نظام‌مند و مهندسی داشته باشند، تخصص واقعی داشته باشند، دین‌باور باشند، و مردمی هم باشند. مدیرانی که از عمق جان معتقد باشند تعهد بی تخصص، و تخصص بی تعهد، هر دو باید مطرود باشند و مهجور.

همه‌ی این‌ها، اندکی از بایسته‌هایی است که فکر می‌کنم یک رییس جمهور باید داشته باشد. هیچ‌کدام از کاندیداهای انتخابات 22 خرداد، تمام این خصوصیات را ندارند؛ اما محسن رضایی را در میان این چهار نفر، شایسته‌تر از دیگران می‌دانم.

مهم‌ترین شاخصه‌ای که می‌توانم درباره‌ی محسن رضایی بگویم، این است که در میان این کاندیداها، کمترین حجم مردم‌فریبی و وعده‌های فضایی را دارد، و از حیث شاخصه‌های فردی هم، بیش از سه نفر دیگر، صداقت در گفتار، پاک دستی، تبعیض‌ستیزی، ظلم‌ستیزی، پرهیز از رفاه‌طلبی و تعهد به افزایش رفاه مردم دارد.

از محسن رضایی، کمتر از سه نفر دیگر افراط و تفریط دیده‌ام و باز تاکید می‌کنم که بیشتر از دیگران به پنج اصل بالا متعهد است.

محسن رضایی ممکن است شانس زیادی برای پیروزی نداشته باشد؛ اما ما ملکف به انجام وظیفه‌ایم، نه مامور به نتیجه.

  • حسن اجرایی

دسته ها

پنجشنبه, ۷ خرداد ۱۳۸۸، ۱۱:۱۹ ق.ظ

تاکسی جای خوبی است معمولا برای یادآوری خاطره‌های هفت کفن پوسانده.

توی تاکسی کنار پنجره نشسته‌ام و بیرون را نگاه می‌کنم. از کنار دسته‌ی عزاداری می‌گذریم. تاکسی ساکت است. فضای حزن‌آلود تاکسی، به وضوح غلظت بیشتری می‌یابد. یاد آن شب می‌افتم که «بلوار امین» سهم ما شده بود؛ «ما» یعنی من و یک دوست دیگر.

برگه‌هایی دست‌مان بود، با مقداری چسب، و باید تا انتهای بلوار امین می‌رفتیم و می‌چسباندیم‌شان به دیوارها؛ البته تاکید کرده بودند جز به تابلوهای مخصوص اطلاعیه‌ها و تبلیغات و غیره نچسبانیم. ما هم همین کار را با دقت کامل می‌کردیم.

رسیدیم به نمایندگی خبرگزاری جمهوری اسلامی. یادمان آمد اصلا این بلبشو، از همین جا بلند شده. یادمان رفت اینجا هیچ تابلویی ندارد که بتوانیم برگه‌های‌مان را بچسبانیم. شور انقلابی ایجاب می‌کرد روی در نمایندگی خبرگزاری جمهوری اسلامی هم که شدهد، برگه‌های‌مان را بچسبانیم، تا روزنامه‌ی ایران دیگر از این کارها نکند، و به ام‌الائمه توهین نکند.

صدای دسته‌های عزاداری، یکی یکی ضعیف و قوی می‌شود. به آن مردی فکر می‌کنم که در همان هیر و ویر که برگه‌ها را تند و عجولانه به در نمایندگی ایرنا می‌چسباندیم، سر رسید، و با تندی گفت که نباید اینجا این‌ها را بچسبانیم. البته این را هم گفت که البته می‌داند که روزنامه‌ی ایران کار زشتی کرده، ولی دلیل نمی‌شود. شاید سال 81 بود. چه تفاوتی می‌کند.

آن شب تمام شد، و یادش مانده، و از تاکسی پیاده شده‌ام و ایستاده‌ام به تماشای دسته‌ها.

  • حسن اجرایی

همه ی وجوه مسئله

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۱۲:۳۵ ق.ظ

چند سطر اول باید کمی بی‌ربط بگویم. مثلا بگویم اینکه من می‌خواهم این حرف‌ها را اینجا بزنم، تنها در حد بلند فکر کردن است و هیچ کارکرد دیگری ندارد.

فکر کنید آن نقطه‌ی انتهای سطر پیش، نقطه ویرگول بوده و این سطر در ادامه‌ی همان است. چرا که حداکثر بازدید اینجا به 40 هم نرسیده تا امروز؛ البته این که دلیل نمی‌شود البته. دلیل اصلی این است که حرفی که می‌خواهم بزنم، چون معرفتی است، هیچ ابایی از گفتن آن ندارم؛ این وبلاگ متروکه که هیچ؛ هر جای دیگری هم که باشد.

احتمالا بتوانم مقادیر زیادی دلیل از عقل و نقل و سیره فراهم کنم تا اثبات کنم آدم باید بتواند به همه چیز با عقل خودش برسد، و بتواند عقل خودش را راضی کند از عقیده و عمل‌اش. حالا ممکن است من به این نتیجه برسم که مثلا درباره‌ی فلان موضوع باید صددرصد عقل‌ام را بگذارم کنار و دنباله‌رو عقل کس دیگری باشم؛‌ اما به هر حال همین گزاره را باید با عقل خودم بفهمم.

از آنجا که گزاره‌ی پیشین مطلق است، پس مطلق است دیگر! و هیچ اما و اگر و الایی ندارد. من به ولایت مطلقه‌ی فقیه معتقدم؛ با تمام لوازم و مقتضاهایش. اما این دلیل نمی‌شود که عقل‌تعطیل باشم. پیش از آنکه جلوتر بروم، باید یک تفکیک انجام بدهم. من فکر می‌کنم، و در محدوده‌ی فکر کردنم محدودیتی نمی‌بینم. و اینکه ولی فقیه چگونه فکر می‌کند و در فلان مورد چه نظری دارد، نمی‌تواند فکر مرا تغییر دهد؛ گرچه فکر ولی فقیه و شیوه‌ی تحلیل او، می‌تواند مرا در رسیدن به تحلیل درست‌تر و پختگی بیشتر کمک کند.

این از لحاظ فکر کردن!

اما از لحاظ رفتاری، خودم را ملزم به عمل به لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌دانم؛ و اگر -مثلا- ولی فقیه، حکمی کرد برای انجام یا ترک کاری، بی‌توجه به فکر خودم، آنچه را انجام بدهم یا انجام ندهم، که حکم ولی فقیه است؛ البته تا جایی که آن حکم را از لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه بدانم؛ مثلا به نظر حکم به اینکه «در انتخابات سال 88، به دکتر احمدی‌نژاد رای بدهید»، از لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه نیست. بنابراین حتی اگر ولی فقیه هم‌چه حکمی بدهد، خودم را ملزم به اطاعت این حکم نمی‌بینم، اما به هر حال تا جایی که اقتضای عمل به لوازم ولایت مطلقه‌ی فقیه است، اجازه‌ی دخالت تحلیل‌های خودم را نمی‌دهم. و از آن سو، عمل به لوازم ولایت فقیه را هم لزوما به معنای تغییر تحلیل‌های خودم نمی‌دانم.

باز هم اینجا جای آمدن به سطر بعد نبود؛ ولی چه چاره که بند پیشین، بلندترین بندی بوده که تا اینجا نوشته‌ام. مثلا حکم ولی فقیه این بوده که نباید دولت را تخریب کرد؛ و نظر من این بوده -مثلا- که دولت را باید با تمام توان تخریب کرد. در این صورت، وظیفه‌ی خودم می‌دانم هیچ کاری نکنم که بنابر نظر ولی فقیه، تخریب تلقی شود.

فکر می‌کنم همه‌ی وجوه مسئله را بیان کردم. خوش حال‌ام.

یک چیز دیگر هم بگویم. در همان حال که مثلا وظیفه‌ی خودم می‌دانم دولت را تخریب نکنم، این حق را برای خودم قایلم که در یک فضای معرفتی، از فکر خودم دفاع کنم و برای نظر خودم استدلال بیاورم.

این شد همه‌ی وجوه مسئله! مثال‌ها همه‌گی برای درک عینی‌تر از مسئله است.

  • حسن اجرایی

مسجدهای دوست داشتنی ام

شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۱۲:۴۳ ق.ظ

خب این درست که خیلی دیر شده، اما چاره‌ای نیست، باید بنویسم. یک بار باید با تمام وجود از پیچک سر به هوای عزیز که لطف کرد و دعوت‌ام کرد تشکر کنم، و بعد هم از اینکه این همه با تاخیر می‌نویسم پوزش بطلبم.

نزدیکی خانه‌مان یک مسجد قدیمی بود؛ مسجد حضرت صاحب‌الزمان. مسجد متروکی بود و پیرمردی که همان نزدیکی‌ها بقالی داشت، آنجا اذان می‌گفت و هر که می‌خواست می‌رفت مسجد، و خبری از نماز جماعت هم نبود.

گه‌گاه می‌رفتم. یک درخت توت هم داشت. یکی دو تا از دوستانم هم گه‌گاه می‌آمدند، و با اینکه ساختمان‌اش خیلی قدیمی بود، اما برای‌ام زیبا و دوست‌داشتنی بود.

همان سال‌ها بود که خراب‌اش کردند تا یک مسجد جدید و بهتر بسازند. مسجد حضرت صاحب‌الزمان، این روزها بزرگ‌تر، زیباتر است و به لطف کولرها و پنجره‌های‌اش تابستان‌ها هوای خیلی بهتری دارد، ولی هر چه بود،‌ آن مسجد خواستنی‌تر بود. گرچه این روزها شلوغ‌تر شده و نماز جماعت هم دارد.

آن مسجد را که خراب کردند، همان گه‌گاه می‌رفتم مسجد دیگری که دورتر بود، و معمولا نماز جماعت هم داشت. بگذریم.

یکی دیگر از مسجدهای دوست‌داشتنی‌ام، مسجد امام حسین است. بله. می‌دانم. باید نشانی دقیق‌تر بدهم. از اولین کوچه‌ی راست بلوار امین قم که بروید داخل، به راحتی این مسجد را می‌شود دید. زیاد گذارم به این مسجد نمی‌افتاد البته، اما یک ماه مبارک زیبا و به یاد ماندنی از این مسجد در یادم مانده که حتی اگر تا پایان عمر هم پایم به آنجا نرسد، یکی از زیباترین‌هاست مسجد امام حسین علیه‌السلام.

و مسجد آخر، مسجد مدرسه‌ی معصومیه‌ی قم؛ مسجدی که تنها یک مسجد نبود. نمی‌خواهم ارزش‌گذاری کنم، اما به هر حال در شکل‌گیری تفکر سیاسی من و خیلی‌های دیگر خیلی مهم و تاثیرگذار بود. و شاید هنوز هم باشد. نه. دیگر نیست!

یادش به خیر. چه نوشته‌ی بی‌مایه‌ای شد. به جای این‌که به بازی تن بدهم، نشسته‌ام و خاطرات خودم را زنده می‌کنم. امیدوارم پیچک سر به هوای عزیز ببخشد. همیشه بعد از نماز و تعقیب‌ها، «اللهم کن لولیک…» می‌خواندیم. آن مسجد یک ملودی ویژه برای خواندن این دعا داشت. دلم برای آن روزها و آن مسجد و آن مدرسه و همه‌ی آدم‌های معمولی و حتی بامزه و حتی‌تر بی‌مزه‌اش تنگ شده. فایده‌ای ندارد البته! از دست رفته.

  • حسن اجرایی

بی قانونیِ قانون شده

دوشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۰۳:۰۳ ب.ظ

اصلا مهم نیست آقای محمد مایلی‌کهن که مثلا خیلی هم اصولگراست، و مثلا طرفدار آقای دکتر احمدی‌نژاد هم هست، و خیلی هم آدم ظاهر‌الصلاحی هست مثلا، دقیقا چه حرف‌هایی زده.

اینکه من به این آدم حسودی‌ام می‌شود، به کنار! چیزی که برایم جذاب، جالب، تلخ، بامزه، و تراژیک است، حقوق مختلفی است که آدم‌های مختلف در جمهوری اسلامی ایران دارند.

بالاخره یکی از شاخصه‌های بچه‌ها مقایسه کردن است. آقای عباس سلیمی نمین به خاطر یادآوری چند نکته درباره‌ی دانشگاه آزاد اسلامی، از جمله مبالغ انتقالی به بانک شعبه‌ی زبرجد، به پیشگاه دادگاه می‌رود.

خانم رکسانا صابری، دستگیر می‌شود و در کمتر از دو ماه به اتهام جاسوسی، محکوم به تحمل هشت سال زندان می‌شود.

خانم فاطمه‌ی رجبی، دارد زندگی می‌کند، و دست‌کم من که خبری از بازداشت یا تذکر یا درخواست آرام بودن از سوی دستگاه‌های امنیتی، اطلاعاتی، و یا حتی قضایی به ایشان ندارم.

آقای علیرضا جهانشاهی به اتهام پیاده‌روی نمادین به سوی تهران، و احتمالا به اتهام اعتراض به زمین‌خواری و غیره، بازداشت، زندانی، و غیره می‌شود.

jenaayat

گفتند نهادینه کردن قانون‌گرایی و قانون‌مندی و این‌ها وقت می‌خواهد، گفتیم قبول. گفتند باز هم وقت می‌خواهد گفتیم باز هم قبول.

در روزهای پایانی ریاست رییس فعلی قوه قضاییه، همین جا اعلام می‌داریم که ایشان حالا که دارند می‌روند، بی‌زحمت همه‌ی کتاب‌های قانون را نیز با خودشان جمع کنند و ببرند؛ سی سال با داشتن کتاب‌های مختلف قانون و غیره، که به جایی نرسیدیم، حالا شاید بی‌قانون به جایی رسیدیم.

بله. شما خیلی زحمت کشیده‌اید و خیلی هم زحمت می‌کشید. دست‌تان درد نکند. گفته‌ام بچه‌ها یک لوح تقدیر هم برای‌تان آماده کنند.

ما انتظار زیادی نداریم. اگر حرف زدن و فحش دادن و توهین کردن کار خوبی است، اجازه بدهید همه این کار خوب و خوب را انجام بدهند، اگر هم سزای این کارها، خفه شدن و خفه کردن و این چیزهاست، به جان شش عدد بچه‌تان، این کار را در حق قاطبه‌ی حرف زنندگان، فحش دهندگان و توهین کنندگان انجام دهید، تا ما تکلیف خودمان را بدانیم دست کم؛ که آیا پس از نوشتن این نوشته و فرستادن آن روی وبلاگ‌مان، مستحق چه سزایی خواهیم بود.

و با سلام و درود به روح پرفتوح استاد شهرام جزایری؛ و غیره.

  • حسن اجرایی

در ذم خطابه

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۸۸، ۱۲:۲۲ ب.ظ

به کمک آقای گودر، این‌جا را می‌خواندم. تا امروز هیچ‌کدام از کاندیداهای ریاست‌جمهوری چندان چنگی به دل نزده‌اند. بعید هم هست اتفاق دیگری بیفتد.

نمی‌دانم آن دو بند اول نوشته‌ی خوابگرد مدح است یا ذم. اما هر چه باشد و به هر انگیزه‌ای که نوشته شده باشد، از نظر من مدح است.

نمی‌دانم بگویم بروید آنجا و همان دو بند را بخوانید یا خودم بخشی از آن را همین جا بیاورم. «میرحسین موسوی، خاتمی نیست؛ چون فن خطابه نمی‌داند، زیاد لبخند نمی‌زند، سخنرانی حماسی و شورانگیز نمی‌کند، حتا به‌تازگی، دستان‌اش را هم به رغم اصرار خبرنگاران بالا نمی‌برد.» این ابتدای نوشته‌ی خوابگرد است.

منِ دهه‌ی شستی ترجیح می‌دهم کسی رییس‌جمهور بشود که اصلا ذره‌ای خطابه بلد نباشد. ترجیح می‌دهم کسی رییس‌جمهور باشد که اصلا بلد نباشد وقت سخنرانی زیاد لبخند بزند. منِ دهه‌ی شستی ترجیح می‌دهم رییس جمهورم با کلمه‌ها به شیرینی ور نرود.

من رییس جمهور می‌خواهم. من ترجیح می‌دهم هر کسی کار خودش را بکند. میرحسین موسوی را دوست دارم. رییس جمهور من نمی‌تواند میرحسین موسوی باشد؛ اما کاش کسی که رییس جمهور می‌شود، بلد نباشد منبر برود و بحث عوض کند و مغالطه کند.

هنوز تردید دارم آیا خوابگرد آن دو بند آغازین نوشته‌اش را برای مدح آورده یا ذم، اما کاش برای مدح آورده باشد.

کاش رییس جمهور دولت دهم، مانند خاتمی نباشد؛ کاش کاریزما و محبوبیت نداشته باشد. کاش وقتی وارد سالن دیدار با اهل فرهنگ و هنر می‌شود، سالن به هوا نرود و دست زدن تا حد درد آمدن کف دست‌ها کش پیدا نکند. کاش هیچ‌کس از دیدن رییس جمهور احساساتی نشود و شعارهای زیبا و شورانگیز سر ندهد.

بله. ادبیات خیلی چیز خوبی است؛ برای نشان دادن؛ نه برای کور کردن.

  • حسن اجرایی

اسمش را یادم نمی آید

يكشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۸۸، ۱۱:۵۴ ب.ظ

از همان اوایل، حواس‌ام بود که این‌ها نماد اسلام نیستند. از همان اوایل حواس‌ام بود که بعضی‌ها را تنها باید از سر گذراند. یکی‌شان را همین چند روز پیش دیدم. به یاد آن داستان بامزه‌اش افتادم. حواس‌ام بود که احترام‌اش را حتی درونم نگه دارم. اما آن داستان بامزه را که ازش شنیدم، همه چیز عوض شد برای‌ام.

همین چند روز پیش دیدم‌اش دوباره. اولین برخورد رسمی‌ام با او، درسی بود به نام «اخلاق نظری»، که چیزی حدود بیست جلسه‌ی یک ساعته بود. شیوه‌ی سخن گفتن‌اش برای من و بقیه‌ی تازه‌واردها جالب بود.

یک روز می‌خواست ثابت کند که ما باید بیشتر عبادت کنیم و بیشتر با خدا انس داشته باشیم. لابد باید چند دقیقه‌ای مقدمه‌چینی کرده باشد و بعد رسیده باشد به این داستان جالب. گفت سال‌ها پیش چند تن از علما و عرفای بزرگ، به این نتیجه رسیدند که دعاهای‌شان مستجاب نمی‌شود، و بندگی‌شان آنی نیست که بندگی پیش از آنها بوده. تصمیم می‌گیرند روح یکی از بزرگان عرفان و اخلاق را احضار کنند و این‌گونه خودشان را از درماندگی برهانند.

بالاخره نتیجه این شد که آن بنده خدایی که در برزخ روز و روزگار می‌گذراند، به جناب ایشان اعلام نمود که اشکال کار شما این است که عبادات راجح را به واجب و مستحب تقسیم کرده‌اید، و اعمال مرجوح را به حرام و مکروه. و در ادامه هم افاضه فرموده بودند که ما همه‌ی مستحبات و واجبات را مساوی می‌دانستیم؛ چونان که محرمات و مکروهات را حرام می‌دانستیم.

خلاصه آنکه آقای استاد نتیجه گرفتند که اصلا این حرف‌ها را همین متاخرین ساخته‌اند و پیش‌ترها که از این خبرها نبوده. بارها گفت که پیش‌ترها تنها حرام و واجب و مباح داشته‌ایم و حرف از مستحب و مکروه تازه است.

تا آن روز، به این اصل پای‌بند بودم که «درس اخلاق جای اشکال کردن به استاد، و بحث کردن نیست». و از آن روز به بعد، ترجیح دادم دور آن استاد بامزه را کلا ماژیک بنفش بکشم. آن استاد، مشاور هم بود مثلا؛ یادم نمی‌رود که هیچ‌گاه حتی نزدیک اتاق‌اش هم گذرم نیفتاد.

البته او تنها نبود. این را همین جا بگویم تا یادم نرفته؛ که همه‌ی این چیزهایی که به نقل از آن –مثلا- استاد گفتم، کاملا واقعی بود؛ گرچه ممکن است در انتقال سخنان‌اش اندکی تغییر داده باشم ناخودآگاه؛ ولی به هر حال مضمون همان است که گفتم. ایشان چنان در مقام کلاس اخلاق غرق شده بود، که فراموش کرده بود ممکن است کسی بخواهد مواجهه‌ای جز «بله استاد! همین طور است که می‌فرمایید» با آن داشته باشد.

بگذریم. این روزها را نمی‌دانم،‌ اما مدرسه‌ی معصومیه‌ی آن روزها، از این نوع استادها و مسئول‌های شبه‌حجتیه‌ای کم نداشت؛ از آنهایی که اعتقاد داشتند «روزنامه نباید خواند» و «ما باید درس‌مان را بخوانیم» و از این دست خزعبلات. آن روز بعد از هفت سال دیدم آن استاد بامزه را؛ البته از دور. اما چیزی جز همان داستان بامزه‌اش یادم نیامد از او؛ گویی پس از آن داستان، حذف‌اش کرده بودم از ذهن‌ام! خدا همه را به راه راست بگرداند.

  • حسن اجرایی

عمو! بد نیست

دوشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۸۸، ۰۱:۴۸ ق.ظ

سلام عمو

تو خیلی آدم خوبی هستی. البته مطمئن نیستم آدم باشی. چون خیلی از کارهایت آدمی‌زادی نیست و یک جوری رفتار می‌کنی که آدم فکر می‌کند انگار می‌خواهی خودت را گل‌مالی کنی.

تو که می‌دانی من بچه‌ی خوبی هستم و حرف بد نمی‌زنم، و تا همین الان که دارم این نامه را می‌نویسم، هیچ کدام از نوشته‌هایم حتی مشمول رفتارهای غیرآدمی‌زادی تو هم نشده است.

لابد ناراحتی که به‌ت گفتم آدمی‌زادی رفتار نمی‌کنی. ها؟ خب قبول کن که آدم هوش‌مندی نیستی. اصلا بی‌خیال. خودت چطوری؟ اصلا می‌خواهی همین الان کلی وبلاگ و سایت ضدانقلاب و گردابی و توفانی و مردابی و این‌ها همین جا لیست کنم که بدانی اصلا حواس‌ات جمع نیست و به جای آن‌ها کلی وبلاگ را به خاک داده‌ای که از بابا و ننه‌ی حضرت‌عالی هم به حال این نظام دل‌سوزتر هستند و کلی هم آدمی‌زادی‌تر از تو رفتار می‌کنند؟

amoo-filاین از حال و احوال. البته خودت می‌دانی که من از فعالیت‌های برادران گردابی خیلی خیلی ممنون‌ام. و به خودشان هم نامه نوشتم و تشکر کردم و به‌شان هم گفتم که رفتارشان خیلی آدمی‌زادی‌تر از رفتار عمو فیل است.

وقتی به تو فکر می‌کنم، به یاد حمله‌ی امریکا به عراق و افغانستان می‌افتم. یادم مانده همان وقت خیلی‌ها می‌گفتند «دست امریکا درد نکنه که اومد طالبان و صدام رو گذاشت کنار» و می‌گفتند «اگه امریکا نمی‌اومد معلوم نبود تا کی عراق و افغانستان توی این وضعیت می‌موند» تو هم همین‌جوری هستی. کارهایی هم می‌کنی که باید به‌ت «ایول» گفت، اما از بس بی‌دقتی می‌کنی، شده‌ای مثل امریکای حماقت‌کار که وقتی خوبی هم می‌کند، باید فحش بشنود.

بگذار حالا که دارم یک نامه خرج‌ات می‌کنم، این را هم بگویم. گفته‌اند «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه» -اصول کافی جلد 2 صفحه‌ی 17- فکر می‌کنم تو که خیلی عموی نمازخوانی هستی، بنابر ادعاها و تریپ مذهبی‌ای که داری، باید این حدیث را بارها شنیده باشی. اگر نشنیده‌ای هم سر بتکان که یعنی شنیده‌ای. آخر برای تریپ عمو فیل من خوب نیست این حدیث را نشنیده باشد. بالاخره «همسایه‌ها چی می‌گن».

البته برای‌ت نباید مهم باشد که حلال خدا را حرام کنی. چون کسی که کار حرامی می‌کند، در بیشتر موارد، کیفر او به آخرت واگذار می‌شود. اما عموی من، خیلی راحت می‌آید وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که مشکل خاصی ندارند را فیل‌فیل می‌کند و این یعنی این‌که شما حلال خدا را نه که حرام کرده‌اید، بلکه دست‌یابی به آن را هم -در اکثر موارد- از محدوده‌ی اختیار انسانی هم خارج کرده‌اید؛ چه اینکه خدا وقتی می‌گوید «بچه‌های خوبی باشید»، قدرت بد بودن هم به آدم می‌دهد، اما شما آنقدر ماه و خوب و جیگر می‌باشید که حتی دل‌تان نمی‌آید بچه‌های مردم وبلاگ‌های خوب را هم ببینند. به خداااا. به تشدید خ.

البته ما هم بی‌کار ننشسته‌ایم. ما از امام مهربان‌مان آموخته‌ایم که انسان در مشقت‌ها و سختی‌ها رشد می‌کند. اصلا اینکه می‌گویند «موسی به دین خود عیسی به دین خود» شک نکنید که شان نزول‌اش همین فیل‌فیل است، وگرنه کیست نداند که این روزها دیگر «تنها دین حق اسلام است».

راست‌اش دل‌ام برای‌ات خیلی تنگ شده. پیش ما هم بیا. هیچ چیزی به اندازه‌ی گیس و گیس‌کشی با عمو فیل حال نمی‌دهد. ولی حالا یه خرده هوش‌مندی هم بد نیست‌ها. به خدا ضرر نمی‌کنی. تجربه شده. جان من. البته تو هم بی‌تقصیری. توی این مملکت بالاخره هر مسئله‌ای برای خودش یک کمیته‌ی ایکس دارد که از ما به‌تران آن را می‌گردانند و اصلا مسئولیتی به گردن آدمی‌زادها نیست. و کلا نمی‌گذارند و نمی‌شود و «به خدا ما خیلی آدم‌های خوبی هستیم اما درک کنید که شرایط اجازه نمی‌ده ما اونجوری رفتار کنیم که درسته».

بله. درک می‌کنیم. شما هم درک کنید که ما هفت روز هفته، بیست و چهار ساعت شبانه‌روز، باعث و بانی بلاهت را نفرین کنیم و جیز جیگرتان را از خدای متعال خواهان باشیم. و همه‌ی زحمت‌ها، هزینه‌ها، سختی‌ها، دوری‌هاتان از خانه و خانواده، و باقی بی‌چارگی‌های‌تان را با دور زدن زحمت‌ها، هزینه‌ها، سختی‌ها، دوری‌هاتان از خانه و خانواده، و باقی بی‌چارگی‌هاتان، جبران کنیم. باور کن یک به فتح ی حالی می‌دهد این همه زحمت شما را به راحتی دودره کنیم. خودتان هم امتحان کنید. بد نیست!

نامه نوشتن به عمو که دعوت نمی‌خواهد!

  • حسن اجرایی

خیلی مثال سطح پایین و ساده‌ای است؛ فکر کن جایی نشسته‌ای و در جواب احوال‌پرسی ساده‌ی کسی می‌گویی «خدا رو شکر. خوب‌ام.»

خب همه همین‌جوری‌اند. وقتی کسی بعد از سلام و جواب سلام، از حال و احوال می‌پرسد، همه می‌گویند «خوب‌ام» و مشتقات‌اش! و اگر کسی در جواب «چطوری؟» بگوید «خوب‌ام ولی یه خرده پام تیر می‌کشه صبحا که از خواب پا می‌شم.»، به تحقیق باید نگاه چپ طرف مقابل را تحمل کند.

حالا تصور کن کسی بعد از جواب سلام شنیدن، بگوید «چطوری پسر؟» و تو بگویی «خدا رو شکر، خوب‌ام». و این را هم تصور کن که کس دیگری با نگاه چپ به‌ت بگوید «تو خجالت نمی‌کشی روز روشن دروغ می‌گویی؟» و تو می‌مانی که چه بگویی. می‌مانی که «این آقا یعنی بین آدما زندگی نمی‌کنه؟».

برای‌ام خیلی جالب می‌شود وقتی می‌بینم کسی حواس‌اش نیست که فلان حرف در فلان «مقام» زده شده است، و حرف مطلقی نیست.

خب کاش می‌شد اصل موضوع رو می‌نوشتم! موضوع که نه البته؛ مصداق.

  • حسن اجرایی