سلام

آخرین مطالب

روستای بهشت

يكشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۴۰ ق.ظ
خوشا به حالت ای روستاییکسی هست که این شعر را ندیده و نخوانده و نشنیده باشد؟ این شعر شاید جزئی از خاطره جمعی بخش بزرگی از ملت ایران شده باشد. شعری که همه -احتمالا- حس خوبی بهش دارند و حتی نگاه کردن به تصویر روبرو هم برایشان لذتبخش است. شعری که به آسانی می‌توان با کلمه‌هایش همدلی کرد و آرزوها و حسرت‌های درون آن را فهمید.
اما این شعر که نمادی از همبستگی و همدلی جمع بزرگی از ایرانیان است، چه دارد؟ این شعر چه می‌گوید؟ درست می‌گوید؟ تصور شاعرش از روستا درست است؟ می‌توانیم با اطمینان بگوییم شاعر تا پیش از سرودن این شعر دست‌کم یک ماه را در یک روستا سپری کرده؟
شاید همه این اما و اگرها اشتباه باشد، اما من هر بار این شعر را می‌خوانم، نمی‌توانم با این همه حسرت و آرزوی ریخته در این شعر همدلی کنم. و هر بار با خودم می‌گویم مگر شادی و خرمی را تنها به نام روستا و روستازادگان و روستانشینان نوشته‌اند؟
روستا برای راوی این شعر، روستای واقعی نیست؛ روستای رؤیایی است، در حقیقت جایی است که شهر نباشد. راوی بهشتی زمینی می‌خواهد که اسمش را روستا گذاشته. روستایی که همه شاد و خرم و باصفا هستند و داد و فریادی در آن نیست و همه آزادند و «خوش به حالشان» است و هزار خوبی و زیبایی دیگر.
  • حسن اجرایی

چندین بار

دوشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۰، ۱۲:۲۹ ق.ظ
کار سختی بود. همان روز که به موسیقی متن «شبهای روشن» گفتم زنگ گوشیم باشد، می‌ترسیدم از روزی که برسد و من حالم از موسیقی متن شبهای روشن به هم بخورد و برای همیشه از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کنم بیرون. به اندازه‌ای از آن روز گذشته که یادم نمی‌آید زنگ قبلی گوشیم چه بوده. در این روزها و هفته‌ها و ماهها، مطمئنا وقتهایی هم بوده که گوشیم زنگ خورده و موسیقی متن شبهای روشن پخش کرده و من اخم‌هایم به هم فرو رفته از اینکه دلم نمی‌خواسته جواب بدهم و چاره‌ای جز جواب دادن نداشته‌ام. شاید باید تا امروز ازش دلزده شده باشم. شاید باید تا امروز از گوشی و لپتاپ و همه چیزم پرتش کرده باشم بیرون. اما نکرده‌ام.
شبهای روشن از آن فیلمهایی است که بارها دیده‌ام و دوست دارم باز هم ببینم. این را هم بگویم که یکی از عجایب خلقت یکی بودن کارگردان فیلم‌های و پوپک و مش ماشالا شبهای روشن است. موسیقی متن شبهای روشن را از اینجا بگیرید. چند بار گفتم شبهای روشن؟
  • حسن اجرایی

زندگی یا مبارزه؟

يكشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۰، ۰۵:۲۲ ب.ظ
مثل این است که آدم سالها ته چاه باشد، و تشنه چند دقیقه لمس پاره‌های نور آفتاب باشد و سالها آسمان را از خلال دایره بسته چاه دیده باشد و حالا که با هزار زحمت و زخم و از دست دادن هزار داشته و هزار اندوخته از چاه رهایی یافته، تازه بنشیند و حسرت روزهایی را بخورد که بهانه‌ای و دلیلی برای تلاش داشته است؛ بنشیند و غصه نداشتن بهانه‌هایی را بخورد که آن روزها داشت و این روزها ندارد.
ایوان کلیما، که سالها در اردوگاه‌های کار اجباری به سر برده و سالها در آرزوی تمام شدن خفقان و فشار زندگی کرده، جایی از کتابش با حسرت و اندوه از سالهایی یاد کرده که نویسندگان و هنرمندان چک، با انگیزه و پشتکاری بی‌پایان به تولید آثار هنری و سیاسی مشغول بوده‌اند و سخت‌ترین شرایط آن روزها نتوانسته از پای درشان بیاورد. شرایطی که حتی مجبورشان می‌کرده آثارشان را در کشورهای دیگر منتشر کنند اما آنها برای آرمانشان همه فشارهای جانکاه را به جان می‌خریده‌اند.
جایی از فیلم زندگی دیگران، که به خوبی فشارها و خفقان نظام‌های توتالیتری را تصویر می‌کند، وزیر فرهنگ دولت فرو ریختهٔ توتالیتری، که اینک نه مسئولیتی دارد و نه به دار آویخته شده، هنرمندی را می‌یابد و با او هم‌سخن می‌شود که سالها زیر حاکمیت ترس و کنترل زندگی کرده و از همین وزیر فرهنگ اینک هیچ‌کاره متحمل فشارهای فراوانی شده. آقای وزیر فرهنگ که زمانی مهره‌ای برای آزردن و خفه کردن هنرمندان بوده و اینک به آسودگی نفس می‌کشد، به طعنه جمله‌ای به نمایشنامه‌نویس معروف می‌گوید که چندان تفاوتی با آن حرف‌های ایوان کلیما در «روح پراگ» ندارد.
ایوان کلیما چرا حسرت آن روزها را می‌خورد؟ آن وزیر فرهنگ چرا با یادآوری شور و شوق هنرمندان زمانهٔ خفقان، طعنه می‌زند و می‌گوید «همین بود چیزی که می‌خواستید؟»؟ وزیر فرهنگ کدام حس و کدام عضو آن هنرمند مشهور را نشانه گرفته و با این حرف کجای ذهن آن هنرمند را می‌خواهد ویران کند؟ شاید و شاید مبارزه‌های طولانی، آدمها را از زندگی دور می‌کند. شاید ایوان کلیما زندگی کردن را از یاد برده، و وزیر فرهنگ، می‌خواهد به نمایشنامه‌نویس یادآوری کند که خوشبختی برای او و امثال او، تنها در مبارزه خلاصه شده، نه زندگی.
  • حسن اجرایی

تمرین

سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۰، ۰۲:۱۸ ب.ظ
بیایید تا آن روز که پرشمار بودن را فخر می‌دانیم، شعار همراهی و همرایی با سیدالشهدا ندهیم. بیایید تا روزی که نمی‌توانیم با دشمن‌مان هم به انصاف رفتار کنیم، کمتر حرف بزنیم. بیایید تا آن روز که به راحتی می‌توانیم به دشمن‌مان تهمت‌های نچسب بچسبانیم، دست از حسین‌گویی برداریم. کار سختی نیست.
  • حسن اجرایی

آداب خنجرزنی

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۰۱:۰۵ ق.ظ
نوشتهٔ زیر را ده روز پیش برای مهمانی ساما نوشتم. این را برای آنجا نوشتم و به حسی که به دل‌نها دارم نمی‌خورد شاید اما دوست دارم اینجا باشد. تک‌تک کلمه‌های این نوشته حاصل جوششی درونی است که سالها با من بوده و خواهد بود.
اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی. مجسمه‌هایی از سیاهی و تباهی و خونریزی و بی‌رحمی و قساوت ازشان ساخته‌ایم. سراسر کوزه زندگیشان را پر کرده‌ایم از زشت‌ترین کلمه‌هایی که بلدیم. تصویرهایی ساخته‌ایم که همه‌شان وقتی می‌شنیده‌اند که دختردار شده‌اند، با اعتماد به نفس تمام، دختر تازه به دنیا آمده را به گور می‌سپرده‌اند و انگار نه انگار. اهریمنانی ساخته‌ایم که به ساده‌ترین بهانه‌ها سال‌ها به جنگ می‌گذرانده‌اند و قبیله‌ای را به خاطر کینه‌ای بیهوده، به تباهی و نابودی می‌کشانده‌اند.
همین‌ها که ما به راحتی اسمشان را گذاشته‌ایم اعراب جاهلی و برای حرفمان هم دلیل می‌آوریم که در زمانه پیامبر تنها ۱۷ نفر در حجاز سواد خواندن و نوشتن داشته‌اند، بله، همین‌ها در وجودشان چیزی داشتند که ما انگار هیچ بویی از آن نبرده‌ایم. همین اعرابی که در نگاه ما پست و جاهلی و دور افتاده از تمدن‌اند، در میانهٔ سخت‌ترین و خون‌آلودترین جنگ‌ها هم به عهدهایشان پایبند بوده‌اند؛ در میانهٔ کینه‌توزانه‌ترین شمشیر کشیدن‌هایشان هم اگر به ماه‌های حرام می‌رسیدند، شمشیر در نیام می‌کشیدند و به قاعده بازی پایبند می‌ماندند.
ما به چه چیز پایبندیم؟ به دروغ نگفتن پایبندیم؟ به عهدهایمان پایبندیم؟ به امضاهایمان پایبندیم؟ به قسم‌هایی که می‌خوریم چه؟ به چه چیزی بی‌استثنا و اما و اگر و حالا این بار که هیچی و اینم فرق داره و این یکی لازمه و خب اینم مصلحت اقتضا می‌کنه پایبندیم؟
باید از یک جایی شروع کنیم. همین روزها باید چند قدم به عقب برداریم. چند قدم عقب بنشینیم و تمرین کنیم برای دو ماه هم که شده استثنا نتراشیم و اما و اگر و آخه و این بار نگوییم. حداقل تمرین کنیم اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، از پشت نزنیم. اگر می‌خواهیم خنجر بزنیم، در خواب نزنیم. دو ماه هم که شده، قبل از خنجر زدن، یک روز قبل به دشمنمان خبر بدهیم و مهلتش بدهیم تا آماده جنگ باشد.
دست‌کم به اندازه لشکر یزید، که درخواست حضرت سیدالشهدا برای به تاخیر انداختن جنگ را پذیرفت، مروت به خرج بدهیم. کمی به خودمان باور داشته باشیم و بدانیم تنها با خنجر از پشت زدن نیست که می‌توانیم پیروز شویم. خنجر زدن هم آداب دارد. از کی تمرین کنیم؟ از همین حالا.
  • حسن اجرایی

تابلو

دوشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۰، ۱۰:۱۰ ب.ظ
تفاوت ما با اونا اینه که اونا توی کتابخونه‌شون یه قفسه دارن که بالاش نوشته «چرندیات»، اما ما چرندیات‌مونُ چپوندیم توی قفسه‌ای که بالاش نوشته «بهترین‌ها».
  • حسن اجرایی

پاییز بی‌پاییز

پنجشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۰، ۰۹:۰۶ ب.ظ
ابرها اشک‌هایشان را از یاد برده‌اند
پاییز است
هوا سرد نیست
این پاییز
بوی نم را گم کرده
بوی یک بغض طولانی
شب زودتر می‌رسد
روز زودتر می‌خوابد
خورشید نیست و ماه بیشتر است و پاییز است
هوا سرد نیست اما
من دلم بیشتر می‌گیرد این روزها
مریم، خواهرم.
  • حسن اجرایی

ناخوداگاه توده‌ای ما

جمعه, ۲۰ آبان ۱۳۹۰، ۰۸:۰۴ ب.ظ
حزب توده در بت‌سازی نهاد دولت در تاریخ معاصر ایران نقش مهمی داشت. گرچه هیچ‌گاه به قدرت و دولت نرسید و دولت نساخت اما ذهنیت ایرانیان از اقتدار نهاد دولت، محصول دو نیروی متضاد است؛ اول سلطنت فاشیستی رضاشاه پهلوی و دوم، حزب کمونیست توده. هر دو، دولت را غول افسانه‌ای مقتدری فرض کردند که به نمایندگی از جامعه، حلال مشکلات است و باید به اقتدار و اختیار آن افزود. این دو نیروی متضاد، یکی آلمان نازی و دیگری اتحاد شوروی سوسیالیستی را دولت عالی و ایده‌آل فرض می‌کردند.
اگر امروزه مردم نهاد دولت را سرپرست خود می‌دانند، اگر معتقدند آب و نان آنان در ید باکفایت دولت است. اگر احزاب همه تلاش‌شان این است که ماشین دولت را به دست آورند و دولت خوب را جایگزین دولت بد کنند، اگر مفهوم دولت خوب هرگز روشن نیست، اما ملت را شیفته خود ساخته است، اینها همه مرده‌ریگ سلطنت پهلوی و حزب توده است که حتی پس از انقلاب اسلامی در میان روشن‌فکران مسلمان و گاه طلبه‌های انقلابی نفوذ کرد و معجون سوسیالیسم اسلامی را ساخت. سوسیالیسم اسلامی پس از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ به گفتمان اصلی حاکمیت تبدیل شد و در برابر انسان‌گرایی و فردگرایی فقه سنتی قرار گرفت.
روشن‌فکران چپ، تئوری‌های لازم برای منکوب ساختن فقه سنتی را در اختیار دولت‌مردان وقت در دهه ۶۰ قرار دادند و آنان را به سوسیالیسم مجهز کردند. دولت به نهاد مقتدر و غالب بر همه نهادهای مدنی تبدیل شد و قدرت برنامه‌ریزی برای تعیین جزئیات زندگی فردی و مدنی شهروندان را پیدا کرد. دخالت اقتصادی دولت به دخالت‌های فرهنگی و سیاسی منتهی شد و پسر خوب ملت، در مقام پدر ملت قرار گرفت، چون سرپرستی خانواده به او سپرده شد.
آنچه خواندید، بخش کوتاهی از سرمقاله مهرنامه آبان ۹۰ بود که به قلم محمد قوچانی نوشته شده و بسیار خواندنی و درس‌آموز است. مهرنامه شانزدهم اگر تنها با همین یک نوشته منتشر می‌شد، ارزش ۶ هزار تومان خالی شدن جیب داشت. :)
  • حسن اجرایی

بی‌فرجام‌خواهی

سه شنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۰، ۰۲:۱۲ ب.ظ
کلمه‌های بی‌کاربرد و محال را
باید کشت
اعدام به وحشی‌ترین شکل
اولینش «جبران»
  • حسن اجرایی

فراموش می‌شود

يكشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۰، ۰۲:۱۵ ق.ظ
سوار تاکسی می‌شوم. به وسط صفاییه که می‌رسیم تراکم ماشین‌ها بیشتر و بیشتر می‌شود. همه می‌خواهند هر طور شده راهی برای پرواز پیدا کنند انگار. راننده غر می‌زند. مثل همیشه همه تحلیل می‌کنند. یکی حرف از تنگی خیابان می‌زند و دیگری از مغازه‌های اجاره‌ای حرم و هر کسی یک طرف میت بیچاره را می‌گیرد و تشییع جنازه با عزت و احترام انجام می‌شود. فحش و بدگویی هم که چاشنی صحبت‌ها می‌شود. من هم اگر حوصله داشته باشم مزه‌ای می‌پرانم.
نطق‌های پیش از دستور همین‌طور ادامه دارد. به میدان می‌رسیم و بادکنک ماشین‌های متراکم می‌ترکد. نطق‌ها هم بی‌اختیار و یکباره فروکش می‌کند و همه می‌روند سراغ میت بعدی. آدم‌هایی که تا همین یک دقیقه پیش، بر جنازه میت محترم چنان آه و زاری و ناله و شیون می‌کردند که انگار جهان تا انتهایش همچه تشییع جنازه‌ای به خود نخواهد دید، اینک سراغ مرده‌ای دیگر رفته‌اند و هر کدام یک جای تابوت را گرفته‌اند و داغدارند دوباره.
  • حسن اجرایی