سلام

آخرین مطالب

صد سال تنهایی

پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۰۰ ب.ظ
«من بخاطر اینکه بقیه عمرم را در انتظار بازنشستگی عمر عذاب نکشم، اصلا از بازنشستگی خودم منصرف شده‌ام.»
صد سال تنهایی. ترجمه بهمن فرزانه. صفحه ۱۷۶.
  • حسن اجرایی

من سالهاست...

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۴۷ ق.ظ
گفتنی نیست. نوشتنی هم نیست. فقط محض اینکه یادم بماند. که این التهاب از یادم نرود. که یادم بیاید شبی بود که من بعد از یادم نیست چند روز، چونان پرنده‌ای که پس از سالها راه خانه را پیدا کرده باشد، آمدم اینجا تا نشانه‌ای از امشب اینجا بگذارم که یادم نرود. ضعف، گفتن ندارد. گفتنش فایده‌ای ندارد. امیر که داشت از شادی تمام شدن سه سال دانشجویی‌اش می‌گفت، ساکت بودم. حرفی نداشتم. پر از گفتن بودم. یک ساعت تمام این شعر فریدون مشیری توی ذهنم می‌چرخید.
...
من سالهاست باغ و بهاری ندیده‌ام
وز بوته‌های خشک لب پشت بامها
جز زهر خند تلخ
کاری ندیده‌ام
بر لوح غم گرفته این آسمان پیر
جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده‌ام
در این غبارخانه دودآفرین دریغ
من رنگ لاله و چمن از یاد برده‌ام
وز آنچه شاعران به بهاران سروده‌اند
پیوسته یاد کرده و افسوس خورده‌ام
در شهر زشت ما
اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما
من سالهای سال
در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط
در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز
یک چشمه یک درخت
یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف
در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌ام
...
نسخه کامل شعر «در ایوان کوچک ما» را می‌توانید گوش کنید. نزدیک به سه مگابایت.
  • حسن اجرایی

استعفا می‌دهند

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۰۹ ق.ظ
گداها عزت نفس دارند. این گدا دیروز دوست نداشت کسی گدا ببیندش. دوست نداشت برای گذران زندگی‌اش چیزی از کسی بخواهد. از کسی که چه بسا پست‌تر از خودش باشد. اما همیشه همه چیز به همین راحتی نیست. البته من از گدا دفاع نمی‌کنم. اما همه چیز را می‌شود معامله کرد. شاید جانش به گدایی کردنش بسته بوده. شاید چیزی مهم‌تر از عزت نفس یافته که با گدایی طاق زده و رسوایی گدایی را به جان خریده. نمی‌دانم. گدا حتی وقتی گدایی می‌کند هم عزت نفس دارد. هر بار که می‌خواهد دستی دراز کند، اول عزت نفسش را چوب می‌زند و بعد دستش را پیش می‌برد. با آنها که گدایی شغلشان شده کاری ندارم، اما بعضی‌ها گدایی برایشان وسیله زندگی است، و وسیله گذران زندگی است. نمی‌‌توانند نفس بکشند بی گدایی. می‌میرند اگر گدایی نکنند.
گدا که باشی، گدایی تنها امکان زنده ماندن است. نمی‌توانی کنارش بگذاری. اما یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی دیگر چیزی نمانده. همه چیز را داده‌ای و فقط گدایی. هر چه به دست می‌آوری خرج گدایی‌ات می‌کنی. شغل می‌شود برایت. هر بار که دستی می‌خواهی دراز کنی، عزت نفسی نیست که لازم باشد چوبش بزنی تا بتوانی بعد از آن دست دراز کنی. می‌بینی خارج از گدایی چیزی نداری. زندگی‌ای نیست که گدایی وسیلهٔ نجاتش باشد.
گداها یک روز بیدار می‌شوند. یک روز از شغلشان استعفا می‌دهند. عزت نفسشان را برمی‌دارند و می‌روند. ترجیح می‌دهند بی‌اکسیژن بمانند اما با گدایی اکسیژن به دست نیاورند. راحت نیست البته. سخت هم نیست. تربیت و تمرین و تکرار هم نمی‌خواهد. از آن رسیدن‌هایی است که بی رفتن به دست نمی‌آید. چشمه‌ای است در میانهٔ بیابانی سوت و کور که کسی پس از یک روز گدایی به آن می‌رسد و کسی دیگر هزار سال گدایی می‌کند و بالاخره به آن دست می‌یابد. عزت نفس پیروز قطعی و همیشگی است. این را هیچ گدایی نکرده‌ای نمی‌تواند بفهمد.
  • حسن اجرایی

مارگزیده چنگ می‌زند به ریسمان سیاه و سفید

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۹:۰۴ ب.ظ
اگر معجزه‌ای رخ ندهد، امسال آخرین سالی است که با ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد به آخر می‌رسد. رییس جمهوری که بردارهای سیاست ایرانی را بی‌پروا جابجا کرد و در قامت یک شخصیت اصولگرا، توانست از پشتیبانی و پشتگرمی جناح راست سنتی و اصولگرایان بهره‌برداری بی‌نظیری کند و در عین حال به آنها کمترین سود بدهد و با نشان دادن رفتاری پیچیده و غیرقابل انتظار، پرانگیزه‌ترین حامیان و مدافعان و سینه‌چاکانش را به دره سقوط و شکست بکشاند.
[caption id="attachment_949" align="alignleft" width="249" caption="چرا نباید از تاریخ عبرت گرفت؟"]چرا نباید از تاریخ عبرت گرفت؟[/caption]
محمود احمدی‌نژاد تا جایی که توانست خودش بود. تا جایی که خطوط قرمز سیاست ایرانی اجازه می‌داد، شعارهای خودش را سر داد و اسم‌هایی که می‌خواست را بر سر زبان‌ها انداخت و حتی در بسیاری موارد با زیرکی توانست حتی خطوط قرمز را سبز کند و همان کند که می‌خواهد. اما رییس دولت‌های نهم و دهم، همه این کارها را به تنهایی نمی‌توانست انجام بدهد، او گرچه چونان خاتمی نبود که رهبر اصلاحات خوانده شود و در قامت یک تئوریسین ظاهر شود، اما هر چه بود توانست جبهه‌ای فراگیر از گروه‌ها و جبهه‌های سیاسی را دست‌کم در دور اول ریاست جمهوری‌اش به صف کند تا بی چون و چرا تابع او باشند و حتی اگر زشتی و کژی‌ای دیدند، دم بر نیاورند.
جناح راست سنتی و اصولگرایان، نشان دادند که چنان دلباخته دلبستگی‌های گروهی و صنفی‌اند که حاضرند آبروی سیاسی خود را به پای کسی بریزند که حتی حرمت ریش‌سفیدی آنها را نیز نگه نمی‌دارد؛ همه آنها که خود را دلسوز نظام و انقلاب می‌دانستند، خود را به سبد احمدی‌نژاد افزودند و به او قدرتی بخشیدند که -تقریبا- در میان رؤسای جمهور بعد از انقلاب بی‌سابقه بود. چنان قدرتی که منتقدان منصف و دلسوز را نیز به حاشیه راند و خاطره حمایت‌های بی‌دریغ جناح راست از اکبر هاشمی رفسنجانی در قامت رییس جمهور را زنده کرد. حمایت‌ها و پشتیبانی‌های افراطی‌ای که از مخالف هاشمی دشمن پیغمبر ساخت و از منتقدین احمدی‌نژاد، دشمن دین و اسلام و کشور، و خودباخته و خودفروخته و فتنه‌گر و هزار فحش و ناسزای دیگر.
سیاست میدان معامله است؛ میدان داد و ستد. آیا جناح راست، محافظه‌کاران، اصولگرایان یا هر اسم و عنوان دیگری که می‌توان بر حامیان پیرهن‌چاک احمدی‌نژاد گذاشت، در برابر آنچه داده‌اند، و آنچه پیش پای احمدی‌نژاد ذبح کرده‌اند چیزی به دست آورده‌اند؟ آیا محمود احمدی‌نژاد توانست رییس جمهوری باشد که حامیان و پیرهن‌دریدگان راه و روش او بتوانند به سیاست‌ها و رفتارهایش افتخار کنند؟ آیا برای طیف سیاسی‌ای که همه آبرویش را فدای خاک پای احمدی‌نژاد کرد و تندترین حرکاتش را هم به روی خودش نیاورد، رمقی مانده تا به کار ادامه عمر سیاسی‌شان بیاید؟
این جناح سیاسی البته ثابت کرد که مهم‌ترین و تاثیرگذارترین مسائل اقتصادی، سیاسی و امنیتی که در دور اول دولت احمدی‌نژاد پیش آمد نمی‌تواند آنها را راضی کند تا کمترین حرکتی در برابر دولت احمدی‌نژاد کنند اما نوبت که به مسائلی از قبیل اسفندیار رحیم مشایی رسید، همه شمشیر شدند و به صورت احمدی‌نژاد و یارانش فرو رفتند. گرچه در همان زمان هم برخی از سینه‌چاکان خدمت و عدالت تلاش می‌کردند خاری به چشم احمدی‌نژاد نباشند و تنها یاران «انحرافی‌»اش را خارباران کنند.
باید راضی بود و امیدوار؛ اما نباید انتظار داشت که این جماعت، از معامله‌ای که در آن باخته‌اند عبرت بگیرند. نباید انتظار داشت که شکست سنگین پروژه‌های آبروبر جناح راست و اصولگرایان، در حمایت بی قید و شرط از دولت‌های هاشمی و احمدی‌نژاد آنها را بترساند. می‌گویند ما مأمور به وظیفه‌ایم، نه نتیجه. مأمورند همه آبروی خویش را به پای کسی بریزند که معلوم نیست دو روز بعد چه بگوید و چه بخواهد و در پی چه باشد. وظیفه‌ٔ دینی، ملی و غیره‌شان اقتضا می‌کند از همه اشتباه‌ها و ناراستی‌ها و کجی‌های او تا جایی که می‌توانند و می‌شود و امکان می‌یابند دفاع کنند و بعد که همه امیدها و آرزوهایشان به باد رفت، بگویند احمدی‌نژاد امروز آنی نیست که ما دیروز پیرهن‌چاک او بودیم.
امروز همان‌ها که تا پای جان فدایی محمود احمدی‌نژاد بودند، و شاید از ترس اصلاح‌طلبان و به قصد حذف همیشگی آنها از ساختار قدرت، همه آنچه داشتند به پای او ریختند، بیشترشان خون دل می‌خورند و کلمه‌هایشان یارای گفتن آنچه در دلشان می‌گذرد ندارد؛ بیشترشان می‌دانند همه آنچه بر سرشان آمده کابوسی بوده که آنها آجرهایش را چیده‌اند. بیشترشان می‌دانند که «مهرورزی، عدالت‌گستری، خدمت‌رسانی بی‌منت و اخلاق‌مداری»، تنها شعار بود و شعار؛ آن هم برای پر کردن لشکر سینه‌چاکان، تا همه منتقدان و مخالفان احمدی‌نژاد و دولت عدالت و مهرورزی را بتوان مخالفان عدالت نامید و حتی مهمترین وزرای کابینه دولت عدالت را نیز به محض بروز کوچک‌ترین اختلاف نظرها به سبد مخالفان عدالت انداخت.
ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد یک سال و چند ماه دیگر پایان می‌پذیرد و باید منتظر طبقه نوظهوری از سینه‌چاکان و فداییان باشیم که رییس جمهور بعدی را چند سال همچون پیامبر عصر جدید بستایند و عیب و ایرادها و نقص‌هایش را بپوشانند و منتقدان و مخالفانش را به طعن و نیرنگ و نیزه ادب کنند و سر آخر هم از او غول بسازند و به سراغ دیگری بروند و این بازی همچنان ادامه پیدا کند تا سیاست ایرانی همچنان تابعی از سرگرمی باشد.
  • حسن اجرایی

داستانهای من و پوست گوجه

پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۲:۴۶ ق.ظ
در این حد فراری بودم که قبل از خوردن خورشت باید با دقت تمام پوست‌های گوجه را از داخل کاسه‌ام بیرون می‌کشیدم و بعد شروع می‌کردم به خوردن. کار طاقت‌فرسایی بود. همه داشتند می‌خوردند و من با شکم گرسنه باید یکی یکی پوست گوجه‌ها را جدا کنم و بعد تازه شروع کنم.  البته انجام این کار، راحت‌تر از تحمل نگاه‌های «حالا مگه این پوست گوجه‌ها می‌کشتت بچه، ناهارتُ بخور» بود. چاره‌ای نبود به هر حال. وظیفه‌ای بود که باید انجام می‌شد. :D
گذشت و گذشت تا یک روز مادرم یک جعبه گوجه‌فرنگی خرید و همه گوجه‌ها را تحویل فریزر داد. خوشبخت شده بودم. اصلا در پوست خودم نمی‌گنجیدم. اصلا تو بگو پیله‌ای که می‌خواهد پروانه بشود و جهان بسته و تاریکش به آسمان آبی می‌گراید و روشن می‌شود. اوه. جوگیر شدم.
گوجه‌هایی که از فریزر بیرون می‌آمد، باید پوستشان کنده می‌شد و بدون پوست می‌رفتند توی قابلمه خورشت. از آن پس تا ماه‌ها اینجانب با خیال راحت مشغول خوردن می‌شدم و نیازی به جستجو و ردیابی پوست گوجه نبود. دقیق یادم نیست اما شاید بعد از آن بود که حساسیتم به پوست گوجه در خورشت از بین رفت و با هم آشتی کردیم و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. قصه ما به سر رسید. سلام آقا کلاغه.
  • حسن اجرایی

رازی در نانوایی

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۱۱:۳۳ ب.ظ
همیشه برایم سوال بود. شاید بهتر باشد بگویم یکی از سوال‌های مهم و حیاتی‌ام بود. بچه که بودم، بعضی از تابستان‌هایمان در شیراز می‌گذشت. دروازه اصفهان. آن روزها یک میدان خیلی کوچک سر چهار راه بود که حالا نیست. کلی چیز دیگر هم البته تغییر کرده. یک نانوایی هم همان جا بود. همیشه شلوغ و گرم و پر سر و صدا. اگر درست یادم مانده باشد، نانوایی سه صف داشت. صف یک تایی، صف پنج تایی، و صف بیشتر از پنج تا.
بابا که می‌خواست برود نان بگیرد، مرا هم با خودش می‌برد. رازی در میان بود. رازی که من هیچگاه نفهمیدمش. بابا مرا هم با خود می‌برد و توی صف یک تایی می‌ایستاد و من دفعه‌های اول حیرت‌زده از اینکه آمدن من چه لزومی داشت و چرا بابا اصرار داشت من هم همراهش بیایم. صف یک تایی همیشه خلوت بود. نوبت که به ما می‌رسید، بابا می‌گفت دو نفریم، و می‌توانستیم دو نان بگیریم. چرا آخه؟ تازه اگه سه نفر بودیم، می‌توانستیم سه نان بگیریم. و این در حالی بود که همین ما دو نفر می‌توانستیم مثل دو نفر آدم مستقل برویم و توی همان صف بایستیم و دو نان بگیریم و در نتیجهٔ کار هم تفاوتی نکند.
البته فقط ما نبودیم که این کار را می‌کردیم تا جایی که یادم هست. سنت عمومی بود. :)‌ مسئله حیاتی و مهمی نیست البته ولی توی ذهن من بزرگ بود. هنوز یکی توی ذهنم دارد می‌پرسد چرا آخه؟ این را هم بگویم و تمام؛ حالا که نوشتمش، از مسئله بودنش تا حد زیادی افول کرد.
  • حسن اجرایی

در دایرهٔ امکان

چهارشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۰، ۱۰:۴۱ ق.ظ
همه چیز از اینجا آغاز شد و از «رأی ندادن». واکنش‌هایی برانگیخته شد و موافقان و مخالفانی به میان آمدند. من هم چند کلمه نوشته‌ام که در مهمانی منتشر شده است.
من می‌توانم رأی بدهم. می‌توانم رأی ندهم. همهٔ آنچه حسام مطهری عزیز می‌بیند را من هم دیده‌ام و می‌بینم. همهٔ آن چیزهایی که حسام مطهری را آزار داده و تا عمق جانش را خراش داده را دیده‌ام و هنوز هم می‌بینم. گفتن ندارد که یادآوری آنچه از خرداد ۸۸ دیده‌ایم، جز خراش و درد و زجر چیز دیگری نبوده. گفتن ندارد که چراغ بی‌فروغ قانون و هلال بی‌جان قانون اساسی و مهتاب نادیدنی برخی از فصول درخشان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، چونان تیرهایی که هزار سال در وحشی‌ترین زهرها خوابیده باشد، بر جان همهٔ آنها که می‌خواهند امیدوار بمانند زخم‌های استخوان‌سوز بر جای گذاشته است.

من نه چندان شیفته و شیدای انداختن برگه رأی در صندوقم، و نه چندان فراری و معذبم از رأی دادن. من با کلمه کلمهٔ آنچه حسام مطهری نوشته بود همدل و همدردم. من البته تا امروز نه هوادار رنگ بوده‌ام و نه طرفدار ریا. همه آنچه من در این سالها آرزو کرده‌ام، برابری همه در برابر قانون بوده است؛ قانونی که میراث بیش از صد سال مشروطه‌خواهی ایرانیان بوده است. نمی‌گویم مشروطه‌خواهی مردم ایران، چرا که مردم ایران هنوز هم چندان مشروطه‌خواه نیستند.
من می‌دانم رأی من معجزه نمی‌کند. می‌دانم رأی من نه می‌تواند مجلس نهم را به مجلسی مقتدر، مستقل و مؤثر تبدیل کند، و نه می‌تواند مانع ورود وکیل‌الدوله‌ها و بله‌قربان‌گوها و تملق‌پیشه‌ها شود. همهٔ اینها را می‌دانم. حداکثر انتظاری که از مجلس نهم می‌توانم داشته باشم، این است که به مجلس هفتم شبیه‌تر باشد تا مجلس هشتم.
ما بیش از اندازه همه چیز را نمادین کرده‌ایم. رأی دادن را نمادین کرده‌ایم، رأی ندادن را نمادین کرده‌ایم، هیچ چیز را در معنای واقعی‌اش به کار نمی‌بریم؛ با رأی دادن می‌خواهیم به دنیا ثابت کنیم که «همه چی آرومه»، با رأی ندادن می‌خواهیم به حضرات بفهمانیم که «دل خوش سیری چند». چرا؟ واضح است. چون این بازی را عادلانه نمی‌دانیم. چون بازی را از پیش باخته می‌بینیم. اما من رأی می‌دهم. من در انتخابات ۸۸ به محسن رضایی رأی دادم؛ به کسی که می‌دانستم برنده انتخابات نیست، اما بازی انتخابات یعنی همین.
رأی دادن من، یعنی رأی دادن من؛ نه کمتر و نه بیشتر. اینکه جمهوری اسلامی ایران از رأی من برای اثبات حقانیت خود استفاده می‌کند، بازی را برای من به هم نمی‌زند؛ گرچه برای کسان دیگری به هم می‌زند. من به همین دلخوشم که می‌توانم با یک رأیم، احتمالا مانع نماینده شدن مجتبی ذوالنوری بشوم. همین برای من بس است. برای من همین بس است که اگر قرار است آرای علی مطهری و مرتضی آقاتهرانی مساوی باشد، با رأی من، علی مطهری یک پلهٔ ریز و نادیدنی بالاتر از مرتضی آقاتهرانی قرار بگیرد.
بله. اگر رأی ندادن من، درصد مشارکت در انتخابات را به زیر چهل درصد می‌کشاند، و من چنان نفوذ کلامی داشتم که می‌توانستم با اعلام رأی ندادنم، صدای اعتراضی باشم در برابر همهٔ نابرابری‌هایی که تیشه به ریشه قانونگرایی و مشروطه‌خواهی در این سرزمین زده، حتما اعلام می‌کردم رأی ندهید. اما امروز کسی قرار نیست صدای ما را بشنود. صدای اعتراض ما تنها به گوش کسانی می‌رسد که یا با ما همدلند و شنیدنشان دردی را دوا نمی‌کند، و یا به سمع و نظر کسانی می‌رسد که بر آنچه کرده‌اند استوارند و قانون را کاغذپاره می‌دانند حتی اگر آن را محترم بشمارند.
من رأی می‌دهم چون می‌دانم این روزها روز معجزه نیست. چون می‌دانم باید صبور بود. باید راضی بود. باید راضی باشیم به اینکه احمد توکلی با همه ضعف‌ها و سکوت‌هایش، یک رأی هم که شده بیشتر از علی‌اصغر زارعی رأی بیاورد. من رأی می‌دهم چون در همین بیش از دو سال تلخ و خراشنده و سرد، چند تن از همین نمایندگان مجلس مطیع هشتم، صدای ملت بودند؛ صدای درد انسان‌هایی شدند که صدایی نداشتند، صدای خراش‌هایی شدند که اگر آنها جارشان نمی‌زدند، شاید ذره‌ای دیده و شنیده نمی‌شد. یادمان نرود که در همین مجلس هشتم هم کسانی بودند که در برابر قانون‌ستیزی و قلدری قد علم کردند. اینها شعار نیست. دست‌کم برای استوارتر شدن چهره‌هایی که امید ما را در این چند سال زنده نگه داشته‌اند، دست‌کم برای ادامه مبارزه با قلدری و قانون‌ستیزی، به مستقل‌ترین و مؤثرترین و مقتدرترین نامزدها رأی بدهیم. من رأی می‌دهم، اما رأیم را به پای متملقان و مطیعان و ضعیفان نمی‌ریزم. صبوریم؛ بی‌شعار و کم‌شمار.
  • حسن اجرایی

رأی من در انتخابات مجلس

پنجشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ
در انتخابات مجلس، به کسی رأی می‌دهم که تضمین کند در چهار سال نمایندگی او، هیچ کوسه‌ای کابل‌های اینترنت را نمی‌خورد، و هیچ ناو و کشتی‌ای کابل‌های اینترنت را پاره نمی‌کند. کاندیدای مورد نظر باید تضمین کند در چهار سال نمایندگی او هیچگاه سرویس جیمیل دچار کندی، قطعی، و عدم دسترسی نخواهد شد.
لازم به ذکر است این کاندیدا حتی اگر در حوزه انتخابیه «بم، ریگان، فهرج و نرماشیر» استان کرمان ثبت نام کرده باشد، در صورت تضمین موارد دوگانه بالا، بنده با کمال میل در همان حوزه انتخابیه حاضر می‌شوم و به ایشان رأی می‌دهم.
در همین زمینه بازی اقلیت ۴ را بخوانید.
  • حسن اجرایی

داستان من نبود

پنجشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۰، ۰۲:۵۲ ب.ظ
همان اول که می‌خواستم «بارون درخت‌نشین» را بخوانم، فکر می‌کردم باید از آن رمان‌هایی باشد که دوست دارد و حتی شاید از آنها که عاشقشان می‌شود و «بارون درخت‌نشین» را سراپا شکوه و زیبایی خواهد دید. کتاب را به سختی تمام کردم. تمام هم نکردم البته. شاید ده صفحه آخر را نتوانستم بخوانم. خیلی از خودم خواهش و تمنا کردم که تو باید بخونی و کلی هم خودم را تحقیر کردم که یه کتاب رو هم نمی‌تونی تموم کنی؟
بدتر از همه اینکه این اتفاق چند بار پشت سر هم افتاده بود که نتوانسته بودم کتابی را تمام کنم. کتاب‌هایی از عبدالحسین خسروپناه و رضا داوری اردکانی را هر کدام به دلایلی نتوانسته بودم تمام کنم و «بارون درخت‌نشین» هم مزید بر علت شده بود. و بیش از هر چیزی، مشهور بودن کتاب اجازه نمی‌داد به راحتی کنارش بگذارم.
کلی وقت از خواندن «بارون درخت‌نشین» گذشته بود و خیالم راحت بود که یادش رفته ازم بپرسد نظرم درباره کتاب چه بود. دارم از چه کسی حرف می‌زنم؟ فاطیمای صاحب اینجا. اما یک ایمیل همه خوشخیالی‌ام را نقش بر آب کرد. ازم درباره بارون درخت‌نشین پرسیده بود و  من بعد از چند روز اینها را در جواب نوشتم:
سلام. ببخشید که این همه با فاصله دارم جواب میدم. روزای خیلی شلوغیه این روزا. نوشتن درباره بارون درخت‌نشین هم خیلی سخته برام. یعنی واقعا نمیدونم چی باید بگم درباره‌ش. نه اینکه نمیدونم اما تحملش کردم. می‌دونید؟ هیشکی نبود که من باشه. که دوست داشته باشمش. که خودمُ بتونم جاش بذارم. مثلا من وقتی کوچه اقاقیای راضیه تجار رو خوندم، مریض شدم رسما از بس خودمُ توی داستان دیدم. اما تماشا کردن بارون روندو فقط اعصاب منُ‌ به هم ریخت. همنشینی باهاش و خوندن کل اون داستان هم نتونست منُ بهش نزدیک کنه و نتونستم باهاش احساس همدلی کنم. تا آخرین صفحه‌هایی که می‌خوندم هم ته ذهنم داشتم بهش اعتراض می‌کردم که آخه رفتی بالای درختا که چی؟ گیرم که قسم خوردی، گیرم که عاشق شدی و قسم خوردی و فلان، ولی آخرش که چی. گیرم که برای همه اندیشمندان و تئوری‌پردازان و متفکران جهان جدید نامه نوشتی و همه می‌شناختنت، اما آخرش که چی؟ رفتی بالا که همه رو تماشا کنی، که مردم رو ببینی، اما زندگی چی پس؟
دوسش نداشتم کلا. با زحمت به آخراش رسیدم. با تحمل. خیلی کند گذشت خوندنش. من مخاطبش نبودم. شاید بیش از اندازه سنتی هستم توی رمان خوندن. میگن هنر یعنی خارج شدن زندگی از سیر طبیعیش. اولاش برام جالب بود که همچه تصمیمی گرفت. ولی فکر نمی‌کردم تا آخر عمر بخواد اون بالا بمونه. سایه این تصمیم و این کارش اینقدر سنگینه توی ذهنم، که نمی‌تونم به چیزای دیگه داستان و قصه و اینا توجه کنم اصلا. :) فعلا همین. شما چی؟
اینها را که می‌نوشتم، منتظر جوابی بودم که دست‌کم نظر من برایش عجیب باشد و بگوید چطور می‌توانم درباره داستانی با این شکوه و زیبایی همچه حرف‌هایی بزنم. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که همچه جوابی بگیرم:
والا من شک دارم این خطوط رو خودم ننوشته باشم :) یعنی حس منم به کتاب دقیقن همین بود. منم اولاش خوشم اومد از تصمیمش. گفتم چه کار جالب و چه تصمیم عجیبی. و اینکه دلیل قهر و تصمیمش انقدر پیش پا افتاده بوده! اما بعدش خسته شدم. درک نکردم این رو که آدم سر لج و لجبازی کل زندگیشو بذاره کنار. زندگی چیز با ارزشیه واسه من. تصورشم نمیتونم بکنم که با این قبیل بچه بازیها خرابش کنم! اشتباه چرا؛ هست. ولی اینکه خودم رو یه چیز نادرست که بدونم نادرسته پافشاری کنم یه چیز دیگه‌س. خلاصه اگه میخواین دقیق تر بدونین چجوری دیدم کتابو؛ ایمیل خودتونو یه بار دیگه بخونین :)‏
از من می‌شنوید، یک بار این رمان مشهور را ببینید و بخوانید. خیلی دوست دارم بدانم احساس بقیه به این داستان و شخصیت اصلی‌اش چیست. خیلی دوست دارم بدانم کسانی هستند که بارون روندویی در وجودشان داشته باشند یا نه؟ دوست دارم بدانم کیست که بتواند همه زندگی‌اش را با یک قول و عشق و دعوا تاخت بزند؟ البته ما خیلی وقت‌ها خیلی کارهای بیهوده‌ای می‌کنیم اما این کار از آن کارهای بیهوده نیست که بتوان راحت قضاوتش کرد. باید با بارون روندو همراه شد تا بتوانید ببینید آیا می‌توانید همراه او بشوید یا نه.
  • حسن اجرایی

نامدگان و رفتگان

دوشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۲۹ ب.ظ
گفته‌اند و می‌گویند که محمود احمدی‌نژاد چنان رفتار کرده و مراوده‌اش با جهان و قدرت‌‌های بزرگ را چنان سامان داده که بهانه‌های فراوانی ساخته برای آنکه ایران به سرزمینی منزوی‌تر و بی‌پناه‌تر تبدیل شود. می‌گویند محمود احمدی‌نژاد حتی اگر فکر می‌کند درست‌ترین و بهترین رفتار و گفتار را هم دارد، در شرایطی که جهان در دستان قدرت‌های بزرگ است و به راحتی می‌توانند ایران را زیر فشار و تحریم و باران قطعنامه بگیرند، نباید آنها را علیه ایران بشوراند و بهانه به دستشان بدهد.
بسیاری از همینان که همین‌ها را به احمدی‌نژاد می‌گویند، در این باره خاتمی را تحسین می‌کنند که با جهان از در گفتگو و تنش‌زدایی درآمد و ده‌ها سفارتخانه بی سفیر به جا مانده از ریاست جمهوری هاشمی را از متروکه شدن نجات داد و به جای ادامه درگیری‌های گذشته و آغاز جدال‌های تازه، بازی را برد-برد در پیش گرفت و دست از کینه‌توزی برداشت و دست‌کم بهانه به دست قدرت‌های زورگو نداد.
سیدمحمد خاتمی البته نه تنها در سیاست خارجی که حتی در سیاست داخلی هم نشان داده به دنبال ادامه دادن جدال‌های گذشته و آغاز درگیری‌های تازه نیست، و شاید همان رفتار را در میانهٔ بحران‌های داخلی هم در پیش گرفته است. بحران‌هایی که کسانی دیگر از جنس خاتمی، به گونه‌ای کاملا متفاوت با آن مواجه شده‌اند. و خاتمی را به سازشکاری و بی‌مایگی متهم کرده‌اند.
گروهی از همان‌ها که رفتار محمود احمدی‌نژاد را سالها تقبیح می‌کردند و سیاست خارجی او را تمثال روشن تنش‌زایی و غوغاسالاری می‌دانستند، و او را متهم به ساختن بهانه برای زورگویان می‌کردند، خود در بحران‌های داخلی و در مواجهه با شرایط سخت سیاست داخلی، چنان کردند که چندان تفاوتی با رفتار احمدی‌نژاد در سیاست خارجی‌اش نداشت و شاید بیش از آنکه رفتار محمود احمدی‌نژاد ایران را در جهان منزوی کرده، رفتار آنها به انزوای بی‌سابقه‌شان در ایران انجامیده است. چه تفاوتی است میان محمود احمدی‌نژاد در میانهٔ بحران سیاست خارجی و میرحسین موسوی در میانهٔ بحران داخلی؟
  • حسن اجرایی